- سقـوط به بالا -

_ همراه شو ! با هم سقوط میکنیم از لبه ی "بودن" به قعر آسمـان "هفتم" _

- سقـوط به بالا -

_ همراه شو ! با هم سقوط میکنیم از لبه ی "بودن" به قعر آسمـان "هفتم" _

- سقـوط به بالا -

من لابلای تمام این سطرها ریخته ام ....
چندسال در بلاگفا نوشتم باقی اش را اینجا از سر می گیرم.(دختِ جوزای سابق)

پیوندهای روزانه

۷۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از حس نوشت هایم» ثبت شده است

باید همیشه یک البوم از موزیک های بی ـکلام برای خودت سلکت کرده باشـی ُ کنار گذاشته باشی تا هر وقت دیوانه شدی ، بلند گوش دهی ..سیبگاز بزنی ، یا یک لیوان چای ِ سبزرا بانبات بلند هورت بکشی .. بعد زمستآن باشد ، بدوی بری روی پنجره ی بخار گرفته ی لبخندبکشـی " :) " .. دوباره چای ِ سبزت را هورت بکشی به لبخند ِ روی پنجره دهن ـکجـی کنی و رویت را کنی انطرف ، که یعنی من هیچ َم امروز " لبخند " نیستم .. که من امروز کمی دیوانه َم . دلتنگـم .. بغض دارم امـا به شیشه های بخار گرفته هم دروغ میگویـم ... بعد لبخند روی ِ پنجره به تو چشمک بزند ..

 

بعد حافظ بیاوری .. همان قبل از تفال ، چشم هایت را ببندی ،اشکهایت سرازیر شوند ! ..

و آن ـطرف تر کسی صدای اهنگ َش را بلند کرده باشد و با روحت بازی کند ..

وقتی بلندتر داد میزند :

بـــــا صدای ِ بی ـصدا ..

مث ِ ی کوه ، بلــند ...

و بعدتر تعجـب کنی که این آدم ها از کجا میدانند تو عاشق فرهادی .. و چه به موقع اهنگ هایشان را پلی میکنند ..

کمی آنطرف ـتر ،

هنوز لبخند روی شیشه دارد به تو نگـآه میکند ..

 

من یک روز میروم یک روز میروم و این لبخند روی شیشه رو تنها میگذارم فقط نگرانم .. نکند آن روز بی ـمن "تلخندش" کنند .. همان طور که من را !!

 

+ اگـر بی ـکلام گوش میدهـی ، یعنی نیاز بهارامشداری ..

یعنیبغضداری ..

بهترین البوم ِ من همین البوم ـهـایموزیکبی ـکلامم است :)

 

+ انهایی که با موزیک های بی کلـامحس میگیرند، همان هایی هستند که با بعضی عکس های ِ هنری قبلااشکریخته اند .. . بعضی حرف ها درسکـــوتاست که معنی پیدا میکند .. :) ..

 

 

 

                                                                                                           دخت ِ جـوزا - 06/06/92

 

 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۲ ، ۱۷:۰۷
عرفانه میم

در مقابل بعضی چشـم ها ، نباید  سر بلند کرد .. بعضی چشم ها خیلی گیرایند .. نباید سر بلند کنی و در دو کره ی زیر ابروانشان زل بزنی نباید عادت کنی وقتی حرف میزنند به جای لب ها و دیگر اعضا به چشم هایشان نگاه  کنی .. که  اگـر خودت را عادت بدهی در چشم های این "بعضی ها" نگـاه کنی ، اخر یک روز دیگر نمیتوانی بدون ان چشم ها طاقت بیاوری .. چشم هـا عادتشان است ..عاشق کردن!

 

چشم ها منطق نمیفهمند فقط برق میزنند و عاشق میکنند .  چشم ها را هیچ گاه نمیشود از یاد برد . چشم ها را دست کم نگیرید  تمام بار احساسات درونی یک انسان بر دوش ان هاست . . در همان وقت هایی که پر ازاحساس میشوند و برق میزنند . در همان زمان هایی که به صحنه ی رفتن عزیزترین کسشان خیره میشوند ُ ارام اشک میریزند . در همان زمان هایی که رتبه ی کنکور را میبینند و هیجان در چشم هایشان موج میزند . در همان زمان هایی که یک طوری نگـاه میکنند که یعنی "حواسم بهت هست" که یعنی "کارت حرف نداره" که یعنی "دوستت دارم" که یعنی "از دستت ناراحتـم" .و غیره . چشمـها بار احساسات انسان را بر دوش میکشند حتی شبها روی ِ بالش َت ، وقتی که چکه میکنند ارام ارام!

چشم ها را هرگز دست ِ کم نگیرید و به خود یاد بدهید که عادت نکند انسـان های گذشته را با چشم هایشان بشناسدُ یاد اوری کند چون در ان صورت کنج ِ یک کافه یا یک پارک که صندلی ِ روبروی َش یا کناری َش خالی ـست ، میشود جای ِ همیشگی ـتان . چون بغض میکنید . چون دلتان برای نگاه هایشان تنگ میشود دلتان برای سخنانِ چشم هایشان تنگ میشود وقتی که به تو میفهماندند "دوستت دارند" .. اری دلتنگ میشوید و این دلتنگیی پایان است .. و درست وقتی که می آیید ارام بگیرد یک نفر دیگر را مثلا درست هر روز در ایستگاه اتوبوس ِ سر خیابانتـآن میبینید که چشمهایش شما  را یاد ِ کسی دیگر می اندازد بعد  شما دوست دارید مدام نگاهش کنید..

و اینطور میشود که شما باز هم عاشق میشوید!

باور کنید در مقابل بعضی چشم هانباید سر بلند کرد ، خطرغرق دارد!خطر عشق دارد ..

 اصلـاً عاشقی از چشم ها اغاز میشود ..

 

http://s1.picofile.com/file/7882401177/girl_with_umbrella_by_dancretul_d3kiycm.jpg

 

چشم ها یک عضو زنده ی ِ قدرتمند هستند که تغذیه شان احساس است.. با "احساسات ِ درونی" یک انسان زنده َند . و اگر احساساتش نباشند چشم ها هم میمیرند ..

و همین است که میگویند "فلانی چشم هایش بی روح است .. بی رمق است" این یعنی احساس دارد جان میکند .

حتی ریز ترین و بد حالت ترین چشمهای دنیا هم زیبایند .. چون با "احساس" نفس میکشند ..

 

پس هیچ ـگـآه چشم ها را دست ِ کم نگیرید .. آن ها ، همه چیز را لو میدهند..سنگ ِ محک خوبیهستند..

 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۲۰
عرفانه میم

یک وقت هایی ، یک چیزهایی ،   هیچ وقت ِخدافراموش نمیشوند .... مثل بعضی بوهای ِ خاص..  بعضی بوهای ِ خاص .. بوی بعضی اغوش ها مثل اغوش مادر ... بوی ِاغوش دوست داشتنی های ِ زندگی اَت.. بوی کبریت سوخته.. بوی ِبارون.. بوی ِنوزاد .. بوی ِپودر ِ بچه.. بوی بعضی شامپوهای نوستالژیک مثل شبنم.  بوی ِ بعضی عطرهای ِ خاص ّ و خاطر انگیز.. بوی ِهیزم های سوخته در اتش، بوی ِگل های یاس ُ مریم. و .. و .. و ..

مثلا بعدتر ها می آیی سال ها وقت میگذاری برای ِ فراموش کردن ِ یک چیز یا یک ادم که با بوی ِ خاصی در ذهنت ثبتش کرده ای  بعد با یک "بو" دوباره پرت میشوی در همان لحظه ها .. اصلا نمیفهمی چه شد .. فقط میبینی  اشکـ از گوشه ی چشمانت سرازیر است ..  اصلا نمیفهمی چه شد فقط به خودت می ایی میبینی هی مدام داری اینطرف ُ انطرف را بو میکشی که بفهمی این بو از آن ِ کیست ؟ که اسمش را بپرسی .. که دست ِ اخر بعد از پیدا نکردن های ِ احتمالی زیر لب بگویی "اه  . لعنتی. " و بعد مدام بیشتر ُ بیشتر بو بکشی تا عطر را در داخل بینی اَت ذخیره کنی مثلا .

به نظر من انقدری که "عطر" ها،ادم هارا در ذهن تداعی میکنند ،"موزیک" ها اینکار را نمیکنند ..

 برای ِ من "عطر" هاقاتل ترند..

http://s4.picofile.com/file/7830656127/64.jpg

 

و مثلا من از ان دسته ادمهایی هستم که ادم ها  و خیلی چیزها را  با" بو " هایشان یاد آوری میکنم .. بعد اگر ان ادم هانباشند و من جایی ان "بو" ها را استشمام کنم .. دیوانه میشـوم ..

مخصوصا اگر ان ادم ها  یا ان چیزهای غیرقابل دسترس ِ امروزم ، جزو ِ "دوست داشتنی" های دیروزم باشند ، دیوانه تر میشوم ..

فکر دل ِ این دخترک را بکنید ، قبل از اینکه عطرتان را بردارید و جایی را نشانه رفته ُ اسپری کنید ،  

و اگر میخواهید یک روز دیگر برایش نباشید ، لطفـا در دیدارهایتان با او "عطر" نزنید .. فکر دل ِ این دخترک را بکنید .. محض رضای خدا! 

                                             



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۴۸
عرفانه میم

مثلا  ادم باید  یک کلبه  داشته باشد که دور از همه جاباشد ..دور از همه کـَس..  فقط خودت باشی ُ خودت .. گاه دوست داری هیچ چیز جز "سکوت" نشنوی .. باور کن!  مثلا یک روز بروی بنشینی گوشه ی اتاق ِکلبه ات ، یکی از کتاب های مورد علاقه اَت را هم برداری ، بعد یک  لیوان چای هم برای خودت بریزی با کمی قند. هوا هم خنک باشد ، پنجر ه ی ِ اتاقت را باز کنی ، کسی هم نباشد بگوید " سرد است ، ببند " . و کسی هم نباشد بگوید " دیروقت است ، نمیخوابی ؟ " اصلا باید تنهای ِ تنها باشی ، هیچ کس در آن خانه نباشد که چیزی به تو بگوید .. اصلا باید نام ِ آن کلبه را کلبه ی تنهایی بگذاری.. حتی اگرآن روز "او" یی هم داشته باشی.. باید چند روز از او هم دور باشی.. تا مثل مادرها دنبال ِ بچه ی گم شده اَش بگردد .. و وقتی پیدایت کرد قدرَت را بیشتر بداند ..

میدانی که ؟!

من از عادت و یک روال ِ تکراری متنفـّرم حتی اگر ان روالیکدوست داشتن ِ عادیباشد . .. پس نباید تعجب کنی که گاه این دخترک را در ان کلبه پیدا کنی یا اصلا هیچ جا پیدا نکنی..  .. و اتفاقی ببینی اش در حالی که کنار یکپنجرهنشسته ، و چند کتاب دورش پخش شده .. چند فیلم انطرف تر افتاده  .. لیوانهای ِ چای اش روی لبه ی پنجره ردیف شده ...

بعد تو باید ارام ان گوشه بنشینی هیچ نگویی ، هر وقت خودش سرش را برگرداند .. پیدایت کند .. اری .. گاه باید کمی هیجان ِ دوست داشتن به این دخترک تزریق کنی.. و ارام بیای در گوشش بگویی :"سک سک" .. یک لبخندخنک بزنی بی هیچ حرفی بروی دو چای سبز بریزی بیاوری ُ بگویی " خب ؟ تعریف کن ! " در این چند روز چه خوانده ای .. چه دیده ای . چه کشف کرده ای .. بعد  اخرش خودت را مظلوم کنی ُ بگویی " دخترک دست نیافتنی من ! تو هیچ میدانی بر من چه گذشت ...... ؟ " و من دستم را جلوی دهانت بگذارم ، که هیچ نگویی.. رویم را برگردانم .. ارام در امنیت ِ تنت جایـَم بدهی .. و لبخند بزنیم ..

تو دیگر باید عادت کرده باشی به "عادت نکردن" ِ من !

بالاخره من هم یک روز میروم .. میروم ُ در ان کلبه زندگی اَم را اغاز میکنم .. روزی که شاید دور، ولی نزدیک است .. از دنیایتان خسته اَم ادمها .. دیگر جایی برای من نی ـست ..

شاید دوباره هم را دیدیم .. در همان جایی که میگویند "کوه هم به کوه نمیرسد.. " ..

کاش زودتر برسد آن روز که بروم و این "عادت" و "جبر" را از رنگ ُ روی این "من" بشورم  ..

و بازگردم ..

                                                                                                         http://s4.picofile.com/file/7821033545/30.jpg

راستی

تو فقط حق داری دنبال ِدخترکتبیایی ُ بس !

 

                                                                                       دخت ِ جـوزا - 31/04/92

 

 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۲ ، ۱۴:۳۷
عرفانه میم

چه میشد لب خانه ـمـان یک دریابود از نوع ِ خروشانش ..

بعد شب که میشد تمام جور و پلاسم ُ جمع میکردم ُ میرفتم کنارش..

روی صخره ی ِ سنگی ِ کنارش مینشستم ُ بلند بلندنفس میکشیدم ..

چه میشد همان موقع که کناردریانشسته بودم باران هم میزد

 که من بیشتر آن بافت ِ روی دوشم را به خودم نزدیک میکردم تا گرمـَم شود ؟

 چه میشدشبها که میرفتم کنار ساحل و گوشی ام را آفلاین کرده ام  را هم با خود ، میبردَم بعد برای ِ دریـ ـآ ،

 آهنگ "دریا" ی رستاک را میگذاشتم  ،

و او هم لذت میبرد ؟ مطمئنا که لذت میبرد .

 چه میشد اگر "میشد" از او بپرسم چرا انقدر تلاش میکند برای رسیدن به ساحل و مدام عقب میکشد؟

و او با من درد ُ دل میکرد و از ماسه های بی وفای ـَش گله میکرد از صخره های محکمش ..

من همشب هابرایش قصه میخواندم ، میخواباندمـَش .. و درست دم دم های صبح که هوا دارد روشن میشود

 و

سر وکله ی ادم ها پیدا میشود ، آرام می امدم خانه شمعدانی هایمان را اب میدادم ،

خوردنی های یخچال را چک میکردم

  گوشی ام را همچنان آف نگاه میداشتم،

به خرگوش ِ ارام ِباغچه ـمـآن سر میزدم

و بعد میرفتم در رختخوابم ُ ارام میخوابیدم انگار نه انگار که شب تا صبح را بیدار بوده اَم

و انگار نه انگار که روزها پر ازدغدغه های عجیب ُ غریب ـند

 برایم . و فردایم باز ...

 انگـار همه چیز ارام است .. مثل سکوت ِ شـب  ..

انگـار فردا هم باز ، آرام است ..  انگار هیچ طوفانی در  راه نخواهد بود ..

 

وآرام میخوابیدمـ ، آرامــــــ ِ آرامــ..  ......  .

 

                                                                                                       دخت ِ جـــوزا - 01/04/92

 

 

 

+بهارمون هم تموم شـُد ..  وخرداد  هم آرام گرفت ..تابستون ـتون خوشرنگــــ :). 

 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۲ ، ۱۴:۰۹
عرفانه میم

پـُرم ازبی ـحـسی..

و چقدر حس بدی ـست این بی حسی..

 

 

بی حسی ای که شب ِ قبلـَش تمام حس هآ را از خودت بیرون ریخته باشی،

 مثلا خودت را زیر ِ پتو قایم کرده باشی ُ سرت را لای ِ بالشت ـت خفه کرده باشی ُ اشک هم نریخته باشی

 امـا دلت تا خدا ، هم اشک ریخته باشد .

و هی مدام غلت بزنی ُ غلت بزنی ُ غلت بزنی ..

بلند شوی بروی کمی اب بخوری .. گوشی اَت را برداری ،

کانتکت ـهـایت را بالا ، پایین کنی ،

امـا به یک نفر هم نگویی چه مرگت شده 3 نصفه شب !

بعد بیخیال شوی ُ بروی سراغ ِ اهنگ هایت ، بالا پایین ـشان کنی

 و فقط "پروانه / مانی رهنما" را انتخاب کنی اما خودت هم ندانی چرا !

و وقتی برسد به قسمت ِ "گفتم دل از این بیراهـ ه بکن.. " ـش  هی مدام ُ مدام برگردی عقب

و دوباره همین قسمتش را پلی کنی و چشم هایت را ببندی .

انگار که با استیصال تمام ، فریاد میزند " گفتم دل از این بیـ/ـراهه بکـّن .. "

و بعد ارام ولی رسا میگوید "خاموشم ُ سرد.. "

و اهنگ که تمام شـُد گوشی را پرت کنی گوشه ی تخت ، و به سقف خیره شوی

 .. به "هیچ" فکر کنی .

بخندی به فکرهایت ..

بروی قدیمـتر .. ، غرق شوی در خاطرات . و بعد خیلی بی مقدمه دلت هوس ِ دریا را کند .

دریایی در "شب " .

و خیلی بی مقدمه تر ، حواس خودت را پرت کنی ُ مدام جمله ی صادق هدایت

را در سرت تکرار کنی که "درزندگی زخم هایی است که مثل خوره... "

و به این فکر کنی که ان روز ، ان پسرک چه میگفت که نوشته های صادق

 بی هدف ُ پوچ ُ مسخره ـست و تُ با او هم بحث کرده بودی درست ، وسط ِ خیابان .

و در اتوبوس به این فکر میکردی که اگر "درد" کشیده بود هیچ ـگـاه این حرف را نمیزد . میزد ؟!

 

و دوباره فکر کنی به خودت  که شاید این حس ها و بی حسی ها 

عواقب ِ دیدن چند باره ی "فیلم لاو استوری" باشد ..

امـا نه ! فقط داری خودَت را گول میزنی .. اولین بارت که نیست . هست ؟

دوباره حواس ـَت را از ان پسرک ُ ان روز ُ ان کتاب ُ  فیلم لاو استوری و غیره ،

 میگیری و می آوری ـَش همین جا ، در همین اتاق ..

روی ِ همین تخت .

موهایت را نوازش میکنی..

لبخند میزنی .. بغض میکنی ..خالی میشوی از احساس..

و میخوابی

و میخوابی

و میخوابی ..

و فردا .. دوباره تکرار ُ تکــــرار.........

                                                

                                                                                             دخت ِ جـــوزا - 27/03/92

 

T

   

 

 

+ نمیخواهم قضاوت ـت کنم ، یا پیش داوری ُ از اینجور چیزها ، ولی وقتش نیست

 کمی لبخند ِ پایدار هدیه کنی ؟!

حکمت ِ این همه "تکرار" چیست خدا ؟

حکمتش چیست ؟ بیا ارام بگو .. بعد برو . قول میدهم دیگر سوالی نپرسم .

 

 

+ بی کسی که شاخ ُ دم ندارد .

همین که نباشد کسی که بغض های ِ اشک نشده ات را برایش بازگو کنی ..

یعنی "بی کسی".

[من خیلی آ رو تو زندگی م دارم ،

ولی چون اونی ُ که میخوام ندارم که براش بگم ُ  بغضامو اشک کنم  کسی که وقت ـی بدون حد و مرز برا بغضام بذاره ..، پس یعنی هیشکی ُ  ندارم]

 همه این روزآ یا تو خودشونند یا خیلی بیزی میباشند ،  من هم مزاحمشان نمیشوم ، توقعی هم نیست دیگر !!

باور کـُن . عادت کرده اَم  :)

 

دیالوگ . نوشت:

- متاسفم جـِنی !

+   نه . نگو متاسفم ، عشق اونه که هیچ وقت نگه متاسفم ..

[فیلم : لاو استوری]

 

 

+تظاهر خوراک ِ هر روزه ی ماست:)

 میخوریمش ، می آشامیم و اسرافش نمیکنیم .. آنقدر که برای ِ هر روزمان ،

وعده ای "به اندازه" دارد!!

باور کـُن .

 

+سخت اسـت ، فقط در رختخواب ، "خودت" وبرای ِ " خودت "باشی!!

و من هنوز سرپـآیم .. نگرانم نباشید  آدم ها...

+ آه ! ای خــرداد..خرداد ِ پــــــُر داد..کمی آرام بگیر .. .. آرامــــ..

* و دیگـر هی ـچ ..!

[سکوت ِ محـض + اهنگ ِ وب ]

 

 


برچسـب ـهـا :,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۲ ، ۰۸:۳۲
عرفانه میم

با تواَم !

کمی بیدار شـو

میخواهم با تو صحبت کنم

می آیی امشب چای ِسبزمان را سر بکشیم و بعدارام به رختخواب رفته ،

و چند سال بخوابیم ؟

بعد که بلند شدیم ، درست ُ حسابی از سرزندگیـمـآن را شروع کنیـم

بی دغدغه..

می آیی ؟

قایق ِ سهراب دم ِ درب ِ خانه چند وقتی ـست لانه دارد ،

صدای دریارا نمیشنوی که مدام ما را میخواند ؟ و دائم اسممان را صدا میکند ؟

من هنوز هم با اطمینان ُ محکـم ، میگویم که پشت ِ دریاها شهری ـست..

 

آیکُن های اِمیلی

 

و تو بهت زده نگاهم نمیکنی و انگار تو هم میدانی که پشت ِ دریاها شهری ست

 

راستی ،

من هنوز هم بلند بلند صدای ِجیرجیرک هارا ترجمه میکنم و به چاپ خانه هامیفرستم ،

تا همه از راز ِاوازشان بویی ببرند ،

و شصتشان خبر ببرد به کور سوی ِ مغزشان که زندگـی خیلی هم پیچیده نیست ،

زندگی شاید همیندرخشش ماهدر زیر چادر سیاهِشبباشد ،

شاید صدای

اواز ِ پیرمردی باشد که از کنار خانه ـمـان میگذرد

و شاید همینلبخندیباشد

که روی ِ لب هایم نقش بسته اَند

دستم را بگیر .

و ببر به اعماق ِدریا. . .

با همانقایق ِ سهـــراب

....

 

 یادت نرود که من تو راچشم در راهم شباهنگام..

 

 

آیکُن های اِمیلی

 

یادت هم نرود

کهچای ِ سبزهایمهمهتازهدم ـَند .

هر وقت که رسیدی اطراف ِکلبه ی رویاهایمتنها زنگ بزن

تا یک فنجان ، مهمانت کنم و

یک ورق پاره از پراکنده نوشت ـهـآیم را کادو کرده و به تو هدیه کنم...

 

آیکُن های اِمیلی

 

:)

 

                                                                                                 دخت ِ جـــــوزا - 09/03/92

 

 


برچسـب ـهـا :
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۲ ، ۱۳:۴۰
عرفانه میم


درمـآه تا به حـال

غرق شده ای ؟

درست همـان زمـان ،

که وسط ِ وسط ِ اسمـان است ..

همـان زمـآن که درست نیمه ی نیمه ـی ِ شب، است

 

 

و رفتگرهـا بیدار .

یک حس عجیبی  در ماه هست که در هیچ چیز دیگری نیست .

انگـار که تمام حس های دنیا را گرفته اند ُ یک ـجـا

ریخته اند در این گرد ِ از دور " کوچـک " ِ دوس داشتنی.

خوب که دقت میکنم میبینمسفید ِ سفیداست

امـا لک های تیره ای رو بدنش نقش بسته است . . .

چقدر شبیه ِ من است ، درست مثل ِ تمام سپیدی تنم و

زخم ـهـای ِ روحی که مثل تمام ان لک ـهـا

در میان درخشش بدنم ، خود را نمایان میکنند ..

 

آیکُن های اِمیلی

او هم مثل مـادچار روزمرگی شده است ،

هر شب هست و هر روز نی ـست ..

عادتش شده انگـآر این وضع ..

مثل زندگی برای ِ مـا.

یک چیزَش من را مبهوت ِ خود میکند که با این همه تکــرار ُ تکـرار،

یک جا در جـا نمیزند و مـُدام درحـآل ِ حرکت است ..

درجـا زدن چه وحشتناک است ..

این را تمـام طبیعت فهمیدند جزآدم ـهـا!!

 

 

T

 

 

همین ماه ، فقط همین ماه هم اگر الگویمـان شود ،

برای ِعمری بس ـمـان است ..

برای عُمـــــری .

یاد میگیریم در جا نزدن را .. بهانه نیاور . ببین او هم زخم دارد ..

روی ِ بدنش را ببین .. پر ِزخمهایی ـست

که جایی برای ِ خوب شدن ندارند انگـار ..

کسی چه میداند ؟!

شایدعاشق شده است ..

عاشق خورشید

خورشیدی که هیچ ـگـاه نمیبیندَش و هنوز هم صبوراست ..

و هنوز هم صبور است

و

هنوز

هم

صبور

است....

 

 

 

                                                                                                         دخت ِ جــوزا - 06/03/92

 

 

آیکُن های اِمیلی

 

 

 

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۲ ، ۰۹:۴۰
عرفانه میم

دردهـآ که رخ مینمایانند ،

خسته که میشوم از هر چه هست ُ نیست

تنها این منم که گم میشوم لابلای ِ سلول های تنم ..

و خیره به سکوتی عظیم با نگاهی به وسعت ِ

امواج خروشان ِیک حسرت!

 

 

تنها دلم یک چیز میخواهد ،

و صد چیز نمیخواهد ..

دلم میخواهــد

روی صندلی ِ گهواره ای بنشینم

همان صندلی ای که با تکان دادن،

صدای لخ لخ اش از درد

انگـآر فقط با گوشت تنت کار دارد

برای ریختن ،

و

همان کلبه ی چوبیِ نموری

که صدای چک چک بارانهای دیشب از ناودانش

روی ِ اعصابت منچ بازی میکنند ،

و سکوتی که هر لحظه با صدای نفسم هایم

از هم میگسلد ..

دوست دارم همان ـجـآ ،

درست همان ـجـآ ، فقط من باشم ُ من !!

با یک کتاب به وسعت ِ "بوف کور" ِ هدایت

در دستم و باز خوانی های مجددش توسط صدایی که

گمان میکنم صدای ِ خودم باشد ،

طوری که اخرین بار خودم را کنار کلماتش جا بگذارم ..

و هیچ وقت دیگر سراغ ِ خودم را نگیرم .

تو گویی که انگـار هدایت من راواژهکرده باشد،

من او را زندگی.

گویی تمام دردهای دنیا را جمع کرده باشد

،

و یک ـجـا سرازیر کرده باشد

در یک کتاب!!

elina-icon

دوست دارم

طوری خودم را جمع بکنم و کنار کلماتش

جا بدهم که حروف ـش هیچ وقت،

به زبان نیاوردند :

"مهربان نشستن" را .

اصلا کسی هم نفهمد غیبتم را ،

اصلا کسی هم صدا نکند اسمم را ،

هیچکس نداند من کیستم ،

بی نام باشم ُ بی نشان !

سکوت کنم ُ سکوت..

و صدایی که باز میخواند بوف کور را برایم :

"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح ادم را میخورد... "

و خیسی اشک هایی که نمیدانم درست در کجای

پلکم ته نشین شده اند

که میریزندبی ـهـوا..

elina-icon

 

و

باز صدای

لخ لخ صندلی

سکوت را میشکند ..

 

 

* این متن حرف دل من و یک دوست در یکی از شب های فروردین 92 ست

که توسط من

ساعت2نیمه شب در نـُت ِ گوشی ام نگـآشته شد ..

بغض خوردیم ُ اشک بالا اوردیم آن شب .. ،

و من واژه اش کردم !

 

*جیـغکلمات را حس کردی؟!

 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۷:۱۴
عرفانه میم

یادت میماند اینبار را هم،

 که باز

لحظه لحظه ی  خیابان ولیعصر ِ دوس داشتنی ـمـان را

بی "تو" بو میکشیدم ؟

آیکُن های اِمیلی

 یادت میماند چقدر بی "تو" بودن مزه اش تلخ است؟

مثل همان بادام تلخی که اشتباهی میرود لای مینای دندان هایت گیر میکند و وقتی میخواهی

به دادش برسی

دیگر تمام ریه ات هم،

 مزه ی ان تلخی را گرفته و هی اب میخوری .. اما فایده ای ندارد .

وخیال بودنت مثل

همان قندیست که مادربزرگ

به دستم میدهد و میگوید"بخور .. بذار مزه ـش بپره.. "

و

خیال گرفتن دستهایتمثل

همان لبخندیست که بعد از خوردن قند

بر لبم نقش میبندد ..

تو اصلا همـان حس خوب "گوش دادن "دست منو بگیر" ِبابک رهنماهستی ..

همان حس عالی بعد گوش دادن"دوست ـت دارم" های مدام بابک جهان بخش هستی ،

تو مزه ی همان فنجان های کمر باریک خانه ی دایی ام را میدهی .

حس چشمهایت

که نمیدانم به چ رنگ نقاشی اش کرده ،

همـان حس عالی  دراز کشیدن زیر یک دوش ولرم بعد از یک روز

خسته کننده ـست ..

 

 

تو را من لای تاریخ گم کردم لای ورق های تا خورده ی

سوخته ی کتاب تاریخ  دوم دبیرستانم

که در آنهخامنشیان

به شدت پر رنگ بودند ..

من تو را لای دیوارهای تخت جمشید،

کنار نقش و نگار های چهل ستون 

گوشه ی چهار باغ

انتهای باغ ارم،

داخل حمام فین

کنج عالی قاپو،درست همان جایی که من ان گوشه ارام  صدای میزنم و تو

این گوشه بلند میشنوی ، و اما

من

تو  و حس خودم را به تو رآ اینبار دقیقا در اهنگ "حس تاری ـــــــخ" پیدا کردم ..

دقیقا زمانی که صدای رضا یزدانی

سی و پنج بار در گوشم پلی شد ..

و من هر بار بیشتر تو را حس میکردم ..

و بلندتر با او فریاد میزدم که "مرمـــــــت کن منـــــو از نـو ، .. "

 نصف متن های اهنگ را به خودم

میگیرم از زبان تو 

و نصفش را به تو نسبت میدهم ،

از زبان خودَم

اصلا انگـآرمن ُ تو راقاچکرده اند ُ

گذاشته اند درون حس این اهنگ،

انقدر که طعمش بوی حس من ُ تو را میدهد ..

اصلا از آن روز که تو رآ در این اهنگ پیدا کردم هی زوم ـش میکنم .. میبوسمش

انگآر بوی تو را میدهد ..

تو در آن موج میزنی با همه ی وجود نداشتنت حتـی!!

 

انگـار چشمان ِ به خیال من ، قهوه ای ات در آن

اهنگ به من خیره شده اند و دست از سر انحنای موهایم برنمیدارند ..

آیکُن های اِمیلی 

تو کیستی

که من اینگونه بی تو بیتابم ..؟

 

من تو رو توی تاریخ گم کردم و توی تاریخ پیدا میکنم.. ،

خودمو میندازم توی یک ساعت زمان

پرت میکنم به عقب ، یا حتی به جلـو

پیدات میکنم دستتو میگیرم میارمت اینجا ، همینجا پیش خودم،

که

اینبـآر

با هم بو بکشیم

لحظه به لحظه ی خیابان ولیعصر ِ دوس داشتنی ـمـآن را  ....

 

که دستات توی دستای من شکوفه بزنه

بهش برسیم

بعد با هممیوه آشوبچینیم ـو بخوریم ..

توی همون کافه ی دو نفره تو تراس .... زیر بارون!

در حالی که اون کت قهوه ایت رودوشمـ ه ..

و فنجوی چای تو دستم ..

 

 

 

+ مخاطب این پست : "او خیالم.

پرحس نوشتمش ..

 و در اخر

 لینک اهنگ حس تاریخ  :

Click

:)

با حس این پست گوش ـش بده ..



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۲ ، ۱۸:۰۴
عرفانه میم
MeLoDiC