- سقـوط به بالا -

_ همراه شو ! با هم سقوط میکنیم از لبه ی "بودن" به قعر آسمـان "هفتم" _

- سقـوط به بالا -

_ همراه شو ! با هم سقوط میکنیم از لبه ی "بودن" به قعر آسمـان "هفتم" _

- سقـوط به بالا -

من لابلای تمام این سطرها ریخته ام ....
چندسال در بلاگفا نوشتم باقی اش را اینجا از سر می گیرم.(دختِ جوزای سابق)

پیوندهای روزانه

۷۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از حس نوشت هایم» ثبت شده است

زمستانیکه دیرتر از موعد بیاید که دل نشین نیست.هست؟ زمستانی که دقیقا زمانی بیاید کهبهاردارد در کوچه ها قدم میزند که دل نشین نیست.هست؟ برف ـش که جذابیت ندارد وقتی روی توت فرنگی ها بنشیند.. تناقض ، هیچ جذاب نیست حتی برای منی که در تمام عمر پاییز و زمستان را به فصلم،بهار و تابستان ترجیح دادم... گرچه،اُردی ـبهشتهمیشه بحثش جداست. بگذریم... داشتم میگفتم ،اسفندیکه در ان بدو بدوهای دم عید و سبزه های یخ زده باشد که جالب نیست.هست؟و اما اسفند،اسپند.. سپندی که ته هر سال باید دود شود برود هوا ! گویی یک دِین است که باید همه به جا بیاورندش. اسفند خی لی مظلوم است هیچ کس بخاطر خودش دوستش ندارد. همیشه هم ته تغاری ها عزیز و دردانه نیستند. مثلا اسفند! همه او را بخاطر فروردین و بهار دوست دارند.. همه کارها و بدو بدوها نیز بخاطر بهار است. پس کی اسفند را زندگی کنیم؟ یا نه، بهتر بگویم."اسفنــدگــی" کنیم؟ این نشان میدهد ما تمام عمرمان را در له له زدن برای اینده ای نادانسته بوده ایم.. همیشهــ./ یا غرق در گذشته.. اصلا بیایید امسال کمی "اسفندگی" کنیم. چ میشود مگر؟!..

                                                                                   دخـت ـجـوزا-اوایل اسپند ِ مظلوم..

~ این زمستان ، زمستانِ همیشگی من نبود.. آمدنش دیررس .. رفتنش زود رس . . برای همین امسال از رفتن ـش غصه دار نیستم مثل هر سال.. بیشتر دلگیرم تا غصه دار..

~ ننوشتن ،مرض است... میخواهم این ننوشتن های طولانی ام را باز درمان کنم.. :)

مرسی ازبودن آتون.. *

 


برچسـب ـهـا :,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۲۳
عرفانه میم

قبلاً گفته بودم کوچهــ های ابان پاییز مرا میکشد.. قبلا گفته بودم زمستان ها مرا میکشند..زمستانها خیلی شبیه خودمن اند.. زمستان یعنی من.. زمستان خیلی تنهاست..درست مثل من.. زمستان سرد است مثل دستهای ِ من.. زمستان کوچه هایش خلوتند.. مثل ِ کوچهــ های دل من.. زمستان هیچ لبخند سبزی در ان نیست.. مثل نگاه های دلم، زمانی که محو است و خیره.. شاخه ی لخت درختانش مدام ماوایِ پرندگانِ لرزان و گرسنه است.. مثل شانه هایم که همیشه پناهگاهِ دیگران و دل شکسته شان بوده است... نیمه شبهای برفی ارام ـش در راستای نور چراغ برق خیابان ، مثل صدایم ،اراماست.. انقدر ارام که وقتی بیدار شوی صبح متوجه برف های پوشانده شده میشوی.. مثل صدایم.. که فرا صوت ندارد.. برای یک من که زمستان انقدر تداعی کننده ی حال ارام ـش است.. یک "تــو"ی آرام نیاز است .."تو"یی که ارامشش آبی باشد.. آبی ِ آبی... مثل دریا... دریای ارام جنوب.. :) برای من ِ خردادی ای که همه ی طالع ها بالاتفاق همه جانبه و همه رنگ مینامنش.. برای منی که بهار.. پاییز .. زمستان و حتی تابستان چیزهایی دارند که یک بـُعد از وجودش را میگیرند.. و هر فصل در وجودش چیزی برای گفتن دارد ، " تو "یی آرزوسـت که هیجانش قرمز باشد .

همین آبی - قرمز هایت قد تمام رنگی رنگی های وجود من کامل است..میدانستی؟

این خی لی حرف دارد که دو رنگ ، تمام رنگ های دیگر را کفایت کند .....

http://www.axgig.com/images/27471037161912510268.bmp

                                                                                          دخـت ـجـوزا -

                                                                                                  در  اواسط دی ماهِ ارام..

~ اینکه امتحان های فوق سختم پایانی ندارند تا پایانِ دی ماه، چیز عجیب و جدیدی نیست..اما اینکه وب نویسی نکنم برای من چیز ِ غریبی ست ..   نبودن هایم را ببخشایید.. با گوشی هم اینجا چک میشود هم دوستان خوانده میشوند :) .. من چطور میتوانم اینهمه لطفتان را جبران کنم..؟

ممنونم از همه ی دوستانی که با کامنت ـاشون

یک عالمه انرژی سبز + ستارهبهم منتقل کردند و میکنند توی این شبای سخت.. :)

مرسی مرسی از بودن آتون ..

به دعاهـایسبـزتوننیازمندم : *


برچسـب ـهـا :,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۳ ، ۱۵:۰۴
عرفانه میم

بازدیدارد می آید.یک دیِ دیگر را زنده ام.نفس میکشم.میبینم سپیدی اش را. سپیدیِ بی نظیرش را.. دی همیشه غمگین بوده و ارام. یک غمگین ِ دوست داشتنی...وآذر، زنی ، که با موهای بلندش روبروی یک دشت ایستاده.. با لباسی بلند وقرمز.. خیره شده به منظره روبروی َش.. موهایش را باد میبرد و او همچنان خیره شده..اناراز دامنش میچکد.. اما همچنان خیره شده. اما دی، یک زن ارام است  موهایش را با تمام قدرت زنانه اش گوجه ای میبندد بالای سرش، مینشیند گوشه ی کلبه ی گلی اش. تکیه می دهد به رختخواب هایی که بوی باران پایییزی گرفته اند، بعد هندز میگذارد..موزیکگوش میدهد.. و همچنان به پنجره خیره میماند همراه با یک فنجان چای یا قهوه یا هر چیز دیگر. .. این بار به برف خیره میماند...آری. دی یک زنِ غمگین و ارام است.. ارام مثل نیمه شب های زمستانی که برف میبارد در دنباله ی نور چراغ برق در خیابان.. آرام و رام!

دی، یک زن دوست داشتنی است. خی لی دوست داشتنی اما تنها و ارام... چقدر دوستش دارم..

و امایلدادو نیمه است نیمیآذربا موهای بلند و لباس قرمز .. نیمیدیبا موهای جمع گوجه ایِ بالای سرش با تیشرتی سفید یا ابی ملایم.. :) اما تو گویی یلدای قصه ی ما بیشتر به آذر رفته است .. تا دی!

 

~یلــدای همگی خجـستـ ه بـاد :)

~Happy winter .. زمسـتون ِ سپیـد ِ خوشحـال و خوشمـزه ای داشته باشیـد مثلابنبـات های ِ بابانوئل:)

 زمستان :) فصل دوست داشتنی فرا رسید .. و حس هایـم بیشتر .. این 6 مـاه پایانی سال را میمیرم خب بنده، همیشه ..

~Bye autmn ..پاییــز؟ یک سال دیگر منتظرت خواهـم ماند .. به سلامت : )

 


برچسـب ـهـا :,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۳ ، ۱۴:۵۷
عرفانه میم

پسرم!

در این دنیاروزهاییهستند که در ان روزها دلت میخواهد سرت را بگذاری، و بمیری... همان لحظه. امـا نمیشود..
بعدها خواهی فهمید، چه لحظه های بدی اند، آن لحظه ها. چه روزهای بدی اند، آنروزها..

سیاهند.سیاه..

آبی یخی مامان؟ تو قول بده، آنروزها را مثل من مدام موزیک گوش ندهی، زیر پتو نمیری، و قد یک وال غمگین اشک نریزی..قول بده فقط یک مسکن بخوری و بخوابی...تا خودِ صبح.باشد؟!

~باید یادت بدهم، از قانونِ به درک خیلی خوب بتوانی استفاده کنی.باید خوب ِ خوب، یادت بدهم..


برچسـب ـهـا :,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۳ ، ۱۴:۵۲
عرفانه میم

نشسته بود روبروی دار عزیزش و داشت چله هایش را مرتب و با دقت روی آن سوار میکرد.. کمی که گذشته بود، رفته بود یک لیوان چای برای خودش ریخته بود.. به همراهِنبات های زعفرانیِ ِ همیشگی اش.. و مرا هم به بزمش راه داده بود و شروع کرده بود به زنجیره زدن.. زنجیره زدن هایش که تمام شده بود.. صدایم کرده بود و از من خواسته بود تا با هم شروع بهدوک کردنِ نخ های رنگارنگِ قالی اش و آویز کردنشان بالای دار عزیزش کنیم.. سبز.. قرمز.. آبی..زرد.. باز سبز.. قرمز.. آبی..صورتی.. قهوه ای.. .رسیده بود به ابریشم.دستم را گرفته بود و ابریشم ها را در دستانم گذاشته بود و گفته بود "نگاه کن".. یک نگاه به ابریشم های براقِ سرخابی اش که رنگِ خودش بود کرده بودم.. و یک نگاه به چهره اش و با حالتِ سوالی گفته بودم "خب؟" گفته بود" به لطافتِ تواند، تو باید فقط این ها را دوک کنی.." به پهنایِ صورتم لبخند زده بودم.. ابریشم ها را شروع به دوک کردن کرده بودم.. و باز هم لبخند زده بودم، از جملاتِ همیشه نابش. تمام که شدند خودم برایش آویزشان کرده بودم و لبخند زده بود.. لبخندی به رنگ خودش.. "سرخابی" .. کمی که گذشته بود قلاب را داده بود دستم و گفته بود"بباف".. خنده ام گرفته بود..."من؟"گفته بود"تو."و یادم داده بود.. بافته بودم و لبخند زده بود... بافته بودم و نگاهم کرده بود...و بعد به چای دعوتم کرده بود با همان نبات هایِ زعفرانیِ ِ همیشگی اش.. باز بافتهــ بودم و لبخند زده بود.. لبخندهای سرخابی.. :) .. کمی بعدتر ، او خوابیده بود و من هنوز داشتم میخواندم " رج ِ 10 ؛ رنگِ 9 .. شماره 328 تا 329 " ..و  با هر گره که میزدم  ، به در و دیوار ِ این قالی، بافته میشدم ،احساس میریختم و مدام لبخند زرد رنگ میزدم .. درست به پهنایِ صورتم..دیده بودم که در خواب هم لبخند میزند.. از همان لبخندهای سرخابی همیشگی اش..

راستی،مادرمرا میگویم!

                                                                                        دخـت ـجـوزا - اوایل اذر 9

~دخت ِ ایرانی باشی و بافتن قالی سر ذوقت نیاورد ؟! میشود مگر ؟! ..میمیرمش به شخصه : ) این ذوق از جنینی در درونِ ما رشد کرده ست. باور کن.

~ باز نشر در زنگِ انشا و سایت جیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۳ ، ۱۴:۳۹
عرفانه میم

خوشبختیکه شاخ و دم ندارد. خوشبختی همان عینکِ چشمان ِ ماست. زاویه ی دید ماست. کف و سقفِ خواسته های ماست. خوشبختی میتواند در زنگِ در زدنِ پدرت باشد. و همین که بدانی مثل همیشه  سالم رسیده است ،خودش برایت یک لبخندِ کش دار باشد.خوشبختی میتوانددر نگاه های پر مهر مادرت.در بویِ غذاهای گرمش و در حضور روشن ـش و چای های خوشرنگ ترش در خانه باشد. خوشبختی میتواند، در خنده های بلندِبرادرتپشت تلفن با دوستش باشد.. میتواند، در دست های چروکیده مادربزرگ... لبخند سبزی فروش محل، اولِ صبحی. خوش اخلاقیِ فروشنده ها. موهای بسته ی یک دختر بچه در دستِ مادرش، دیدنِ نور افتاب.. ارمیدن در بستر.. و شروع یک فردایِ روشن تر باشد...برای خوشبختی نیازی نیست مدام بگردی. همین که سرت را بچرخانی میبینی خوشبختی ،کنارت، روی زانوانت نشسته و دارد مدام لبخند کش دار میزند... خوشبختی در زاویه دید ماست. نه در اتفاقاتِ اطرافمان...تو میتوانی خوشبختی را در دانه بردن یک مورچه به لانه اش ببینی و دیگری میتواند مورچه را له کرده، ناسزا گفته و از روی جسدش رد شود. تو میتوانی خوشبختی را در صدای مادرت ببینی. فلانی میتواند متنفر باشد از اینهمه تکرار.. تو میتوانی خوشبختی را فقط در سالم بودن پدرت ببینی و فلانی میتواند  خوشبختی را در سقفِ حسابِ بانکی ِ پدرش ببیند.

بیایید عینکمان را عوض کنیم... دنیا اینطور،راحت الحلقوم تر است. بهتر است.. روان تر است. مگر ما چقدر زنده ایم که انقدر میمیریم در حسرتِ خوشبختی های هیچ وقت نداشته ی فکرهایمان؟!..

گاهی خوشبختن بودن که سخت نیست.هست؟ حداقل،گاهی!

 

+ بازنشر در زنگِ انشـا و سایت جیم.

~ناتانائیل ! زیبایی در نگاهِ توست،نه در آن چیز که به آن مینگری..
~من نمیگویم غمگین نبودن مساوی است با خوشبختی.خیر.. من میگویم میشود غم داشت اما خوشبخت هم بود... خوشبختی دیدِ ماست نه یک چیز ِ بیرونی.. توجه کردن به داشته های ماست .. تا آنجا که بشود... اصلا انسانِ همیشه شاد نداریم... اما انسانِ خوشبخت ، چرا ! همه اش به تعاریف ِما برمیگردد.

و جالب تر اینکه تنها ده درصد از ادمها به اینجــا میرسند ! من نیز هنوز نرسیدم .. باید کار کرد .. باید ماه ها کار کنی رویِ خودت .. کار یک شب نیست .. و امــان از ما و انتخـاب هایِ مــا .. امان از کف ِ خواسته های ما .. سقف ِ خواسته های مــا .. امان از انسـانی که بعدها چیزهایی را از دست میدهد که انقدر به انهـا بی توجه بوده که ، بعد از دست دادنش عمق ـش را میفهمد .. و حسرت ُ حســرت ..

و همچنان ، حکایت باقی ست !

فقط ده درصد آدمها میتوانند داشته هایشان را بیشتر از نداشته هایشان ببیند ..

یادمان باشد هیچ چیز ، جاودانــه نیست .. همین جوانی حتی!.


برچسـب ـهـا :,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۳ ، ۲۱:۵۷
عرفانه میم

موزیکی بی کلامرا که پلی میکنم.دلم پر میکشد برای نوشتن. .موزیک به گوش ، لیوانِ چای به دست، چشم به مانیتور... و نوشتن.. راستی گفته بودمت که انواع و اقسام چای هایمادرمبویِزندگیمیدهند؟ امروز.. چای سبوس برنج ـش را به دستم داده.. آنقدر زندگی میریزد داخل ـش که میخواهی به جای نوشیدن ، نفس ـش بکشی. نشسته ام رویِ تخت به هیچ چیز فکر نمیکنم.حتی بهتــو ..بلکه به کسی فکر میکنم که آنقدر عاشقِ ِ توست که برایت انواع و اقسام چای هایی که مادرش به او یاد داده را در لیوان های متفاوت میریزد و با لبخند به دستت میدهد.. و آن کَس ، کسی جز من ، نیست... و من میدانم که تو هم آنروز مثل من مطمئنا بوی زندگی را حس خواهی کرد..چای ها هر کدامشان از یک بُعد جان من می ایند..هر کدامشان! هر نوع ـشان یک عطر و یک بُعد از من میباشند..احساس را گاه میتوان ریخت در فنجان.نه مگر؟!.. مگر فقط باید بوسید، بغل کرد ، حرف زد یا نامه ( مسیج ) داد یا بوس از راه دور (!) فرستاد؟!.. مگر نمیشود تمام ِ تمام ِ احساساتِ زنانه ات را جمع کنی و بریزی در فنجانی کمر باریک و دستش بدهی؟

میشود.... فقط باید ، زن باشی.. زن باشی.. لطیف باشی.. عاشق باشی.. خاتون باشی..!

چیز دیگری لازم نیست :)

 

+ بنــــــوش .. چای هایی را که بوی تنم را میدهند..

 


برچسـب ـهـا :,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۳ ، ۲۱:۳۷
عرفانه میم

یک خانه بود... و یک ما! یک خانه بود و منی که از چند سالگی در آنجا ارام گرفته بودم.. با پدر بزرگ و مادربزرگی که جانم بودند.. تک نوه ای بودم که دختر بود.. باقی همه پسر بودند تا آن روزها.. و چقدر عزیز دل ِ پدربزرگ و مادربزرگ بودم..  و خدا میداند چقدر میشد دوستشان داشت .. خدا میداند که ان خانهــ چقدر خاطره را لا به لای اجر به اجرش جای داده بود.. خدا میداند چقدر صدای پدر بزرگ و من در شعر خواندن هایمان را ان خانه لابه لای ذراتش جای داده بود.. تمام " یه دونه انار ، دو دونه انار ، سیصد دونهــ مروارید هایمان را.. "تمام بازی هایمان را.. تمام چلیک چلیک های دوربین عکاسی قدیمی مان را.. که در تمام ان عکس ها من روی پاهای پدربزرگ یا مادربزرگم جای داشتم..و در تمام انها دیوارها ابی بودند...خدا میداند همین خانهــ چقدر خیاطی کردن های پدربزرگ و بازی کردن های من با دوکِ چرخ خیاطی اش را در ذهن خود جای داده بود.. چقدر صدای خندیدن های ریز ریزم را وقتِ بازی با مادربزرگ.. وقتِ خوردنِ میوه های پوست گرفته ای کهبوی دستانِ مادربزرگرا میداد.. وقتِ مو بستن ها و قربان صدقه هایشان.. را در تمام آجر های گلی اش جای داده..  این خانهــ قبل از تخریب خوب یادش هست که تمامروحمرا در خود نهفته نگاه داشته.. این خانه قبل از تخریب تمام اشک هایم را برای پستانکِ گل گلی.. و عروسکِ سیاه زشتم یادش هست.. یادش هست تمام سفیدبرفی و اسباب بازی دیدن هایم با زبان اصلی را..  این خانه خوب یادش هست.. که وقتی پدر بزرگ رفته بود پیش خدا..من چقدر برای صدایش اشک ریختم..با تمام ِ چهار سالگی ام.. برای تمام شصت سالگی اش!!..  این خانه تمام خنده ها و بازی هایمان را با پسر عمه ها خوب یادش مانده بود.. عروسی عمه را.. عروسی عمو را.. و منی که هیچ وقت قبل از تخریبش و بازسای اش را یادم نمیرود...غم داشت وقت کارگر می کوفت بر اجر به اجر خاطره هایمان..

اما حال ، از آن خانهــ و جوانی های پدربزرگ ومادربزرگ فقط چند تکه عکس مانده..که دیوارهایشآبیست.. و من با موهایی خرگوشییک لبخند کش دار زده ام.. از جنس لبخندهایی که هنوز هم میزنم.. 

با بوسیدن مادربزگی که زود یارش را از دست داده و صبور مانده .. :)

و زیر ِ لب میخوانم.. " خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره.. خونه ی مادربزرگه شادی ُ غصه داره.. "

+ عکاس این عکس دلچسب که خیلی هم به متن نوشته ام می اید ، هانیه می باشد.(غولِ صورتی)

+ بازنشر در زنگِ انشا.


برچسـب ـهـا :,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۳ ، ۲۱:۲۷
عرفانه میم

گفته بود بنویس از تناسخ زندگی بعدی ات .. یک بار اینجـا از تناسخ زندگی قبلی ام نگاشته بودم. اما این بار میخواهم بگویم از تناسخ ِ زندگی ِ بعدی ام که بارها و بارها به آن فکر کرده ام .. هر چقدر فکر میکنم میبینم من در زندگی ِ بعدی ام ، نمیگنجـم در قالب یک انسان ..حس میکنم آنقدر خسته ام ازانسان بودن.. که تبدیل خواهـم شدبه یک خانه ی کاهگلی به خانه ی گلی ای که روی آن با گچ های گلبهی.. نباتی و  شاید با پتینه کاری های خاص ّ ِ انتخاب ِ زن صاحب ان خانه پوشانده و بازسازی شده باشد که پنجره اش مربع یا مستطیل باشد .. از خاک تنم ساخته می ـشود. .در یک روستای ساکت و کم جمعیت و بسیار سرسبز.اطراف ِ پنجره ی مربع سفید رنگ ـش هم گلها و گیاهان خودرو و یا غیر خودرویی که روزگاری زن ِ مهربانی که در انجا میزیسته به انها اب داده و با مهربانی هر روز صبح به انها لبخند زده پوشانده شده است ..زنی که بعد از مدتی آنجا را ترک خواهد گفت و خانه ی گلی ِ زیبایش در یک دهکـده که از خاک تن من ساخته شده می ماند یادگاری .. که هر وقت باران میزند..بوی خاکِ باران خورده همه جا را پر کند.. "صدای پای من می آید"..و تمام پاییز های بی نظیرش را بو بکشم .. زندگی کنم ..زمستان هایش را لبخند شوم..بهار هایش را سبز.. هر کسی که از انجا رد شود نظاره کند.. لذت ببرد.. عکس بگیرد. بعدها هم میدانی چه میشود؟میشوم یک خانه ی متروکه که پر شده از خاطرات.. تکه به تکه اش..بعدتر می ایند میبرندم جزو میراث فرهنگیِ  ان روستا. مردم می ایند عکس می اندازند کنارم.چلیک چلیک.بعد حتماً میگذارند فی س بوک ، اینستا یا هر چیز ِ دیگر ِ جدیدی که آن روزها مد باشد و پـُز ژست هایشان را بهم میدهند. و من هر روز تکیه گاه دخترها.پسرها.زن ها و مردهایی میشوم که یک لبخند کش دار میزنند و مرا در قابشان جای میدهند.اما من ان روز چقدر دلم برای آن زن ِ مهربان تنگ خواهد شد که با لبخند و عشق نظاره ام میکرده..و با موهای باز و دستانی که همیشه لاکِ قرمز داشته است دست از رسیدگی به من و گلها و گیاهان ِ روی تنم برنمیداشته ..راستی ، او چه خواهد شد ، بعد از مرگ؟میشود بذری باشد از یک گل خندان روی سطح بدنم؟

 

× چقدر این عکس مطابق نوشته ام میتوانست باشد مگر؟! گویی نوشته ام را خوانده اند بعد دقیقاً دقیقا این عکس را از آینده ی من گرفته اند .. چسبید دیدن ـش : ) و ذوق ـم .

×  مرسی از نفیسهـــ که من را وادار کرد بنگارم از چیزی کهــ مدت ها قرار بود بنویسم و اینکار را نمیکردم..

× بازنشر در سایتِ جیم..


برچسـب ـهـا :,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۲۶
عرفانه میم

اخرین روزهای شهریوراست و من حالم یک جور خوب ِ غیر خوب است. همیشه همینطور بوده است.. تو که خوب تر میدانی؟  تو که میدانی من از تبار بهارم اما پاییز و زمستان را یک جور عجیبی میمیرم.. یک جور خیلی عجیب ِ خیلی خاصی دوستشان دارم.. انقدر زیاد که همیشه ذوق مرگ شده ام در کوچه پس کوچه های مهر.. که من میمیرم بی ثباتی های هوایِ آبان را.. تو که بهتر از من میدانی کهچقدر اذری که در استانه ی دی ، دی ِ مهربان مهربان مهربان ِ آرام آرام آرام ِ غمگین ِ دوست داشتنی ام ایستاده را دوست دارم.تو که میدانی من چقدر از هوای گرگ و میش صبح های زود زمستان...ذوق زده میشوم. اما یک چیز را نمیدانی. تو نمیدانی که چقدرشهریورهامیتوانند عاشق باشند و در عین حال ساکت.. و گاه مظلوم. شهریور مغرور است اما وقتی به روزهای اخرش میرسد.. وقتی به سی اُم و سی ُ یکم میرسد یک حالت خیلی بدی غمگین میشود و مظلوم! تو که نمیدانی چقدررر شهریور دلگیر میشود روزهای اخرش که میرسد.. هر چقدر هم که بمیرم برای پاییز و زمستان های معرکه .. همیشه ی خدا دلم گرفته است شب اول مهر. یعنی روزی که شهریور میخواهد کوله بارش را جمع کند و برود... آن شب را تا صبح در اغوشم گریه میکند... اول مهرها را همیشه پیش خودم نگاهش میدارم...اول مهر کهمیگذرد لبخند میزند و میرود تا سالِ بعد.. بیا اول مهرها را فاکتور بگیریم. تو که خوب میدانی میمیرم پاییزها و زمستان ها را..شب هایش را.. صبح زود هایش پشت ِ شیشه اتوبوس را.... نظاره کردن های پنج دقیقه ای از پشت پنجره ی اتاقم به خیابان قبل از خارج شدن هایم را..میشود پاییز بیایی؟پاییز عاشقت شوم؟ بعد زمستان اولین بوسه را بر پیشانی َم بزنی؟ میگذاریاولین هایمانرا زیر باران های پاییز .. در سرمای زمستان بچشیم؟ تو که خوب میدانی ام.. نمیدانی؟!

 

~  پاییز شود ، زمستان شود.. باران بیاید... خیس شود خیابان ها.. ذوق ِ عکاسی ام دوچندان شود :)

~  آخ.. اگر باران بیاید من چه کنم؟باز میلرزد دلم ، دستم..

~ بازنشر در زنگِ انشا


برچسـب ـهـا :,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۲۱
عرفانه میم
MeLoDiC