- سقـوط به بالا -

_ همراه شو ! با هم سقوط میکنیم از لبه ی "بودن" به قعر آسمـان "هفتم" _

- سقـوط به بالا -

_ همراه شو ! با هم سقوط میکنیم از لبه ی "بودن" به قعر آسمـان "هفتم" _

- سقـوط به بالا -

من لابلای تمام این سطرها ریخته ام ....
چندسال در بلاگفا نوشتم باقی اش را اینجا از سر می گیرم.(دختِ جوزای سابق)

پیوندهای روزانه

می خواستم بیایم اینجا از قصه های عمارتمان بنویسم که کنجی از ان ، ارامشابیتو را مثل همیشه پر قدرت طلب می کند.میخواستم بیایم و مثل همیشه بگویم از سکوها و طنین صدای خنده ی زنان روی سکوهای خانه مان و ازهندوانه های خنک و سیب های قرمزداخل حوضمان که شبِ قبل تو با تمام ذوق و احساست ان را در بسته های کاهی تحویلم داده بودی.می خواستم بیایم و از لاله های قرمز باغچه و ریحان های کاشته شده و شاهی های کاشته نشده ی مان بگویم.. خواستم بیایم و از لباس های گلدار نپوشیده ام و چرخ هایی که برایت نزدم بگویم.خواستم بگویم از موهایی که گوجه ای بسته نمیشود.. بگویم از کتاب خوانی های بعد از ظهرهای تابستان..اما غصه نداشتنشان بیش از رویای داشتنشان امانم را برید که نگویم.. که ننویسم.. .. که نخوانم.. که نمیرم که نمیری.. که علی جان گفته بود ما نباید بمیریم رویاهایمان بی مادر میشوند.. رویاهایمان؟ اخ .. رویاهایمـان باید " نگو " باقی بمانند که نمیریم.. که نمیریم تا بی مادر نشوند.. تا بی پدر نشوند.. ان وقت دیگر من و تویی نیستیم که خیالبافی کنیم که رویایی بسازیم. تو را به جان این رویاها بیا کمتر از انها بگوییم... اگر کمتر بگوییم نمی میریم. اگر کمتر بگوییم با واقعیت مواجه میشویم.. و غم نبود یک ماهه ی سفر مامان به سرزمین وحی، برایمان مهم تر از خانه ی فیروزه ایمان میشود. و غم چشمان پدر ، در طی سگ دو زدن های هر روزه برایمان مهم تر از رویاهایی میشود که انقدر دورند که دستمان برایشان از گور بیرون خواهد ماند ...اما کمی که بگذرد. کمی که منطقی، بگذرد میبینی که نمی توانم.. تو که میدانی، من نمیتوانم..اصلا کمی احساسی باشیم.به کجای دنیا برمیخورد مگر؟ من پر ذوق که بی رویا هیچم .. بیا و در گوشم بگو " که تحققشان نزدیک است" تا من احساسی را ساکت کنی... من ِ بی رویا، مساوی با من ِ بی هویت است.. میدانی که؟!..

برای اثباتاحساسیبودنم همین بس که با چند جمله ی اخرم تمام به ظاهر منطقی بودن های بالا را نقض کردم..

 

~شهریورهاهمیشه ارامش ما قبل طوفان پاییزها بوده .. خواه طوفان های خوب ، خواه طوفان های بد . پاییزها همیشه پر اتفاق اند.. و مثل شهریور خلوت نیستند.. پاییزها را دوست دارم.. همانطور که تو را !

~ اهنگ بلاگم نمیخونه ی مدته، نمیدونم چرا. .. مرسی از همه ی بودنهاتون در عین نبودن هایم..

 


برچسـب ـهـا :,,
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۴۷
عرفانه میم

خودت گفتی یه شب خواب دیدی تو مونس رفته اید توی دشت و اونجا صدای خدارو شنیده اید که گفته بود دارید دنبال چی میگردید؟ و تو گفته بودی دنبال تو، داریم دنبال تو میگردیم.. بعد اون صدا گفته بود:

 

«برای پیدا کردنِ من که نمیخواد اینهمه راه بیایید  توی دشت و بیابان.گفته بود من توی سفره خالی شما هستم. توی چروک های صورت عزیز.توی سرفه های مادربزرگ .توی شیارهای پیشونی پدربزرگ. توی ناله های زنی که داره وضع حمل میکنه.توی پینه های دست ادم های بدبخت و فقیر.توی ارزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بالدار بیاد و اونها رو از روزهای نکبت فقری که توش گیر کرده اند نجات بده.توی عینک ته استکانی چشم های پدران ناامیدی که با جیب ِ خالی ، بچه ی مریضشون رو از این دکتر به اون دکتر میبرند.توی دل دوتا پسر بچه ی دبستانی که سر یک مداد پاک کن توی خیابون با هم دعواشون می گیره. توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه اما از زن و بچه هاش خجالت می کشه.توی دل زن ِ اون تعمیرکاری که دوست داره شب ها که شوهرش از کار برمیگرده خونه ، دست هاش از کار و روغن و گریس سیاه باشه یعنی اون روز کاری بوده و شوهر پولی دراورده و به همین خاطر اول به دست های شوهرش نگاه میکنه ببینه که سیاه ند یا نه ؟ توی دل اون شوهره که اگه دستاش سیاه نباش ساکت میره یه گوشه ی اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش میگه خدا بزرگه خدا بزرگه نمیذاره اون راحت بخوابه.توی فکرهای اون فیلسوف بیچاره که میخواد من رو ثابت کنه اما نمیتونه.توی نمازهای طولانی ان عباد که خلوت شبانه اش رو حاضر نیست با همه ی دنیا عوض کنه. توی چشم های سرخ شده ی کسی که به ناحق سیلی میخوره اما خجالت میکشه گریه کنه.توی اندوه بزرگ و عمیق پدری که جسد پر از خون پسرش رو از جبهه می اورند و فقط به چشمهای پسره نگاه میکنه و صورتش خیس ِ اشک میشه.توی زبان طفل شش ماهه ای که از تشنگی خشک شده بود . به جای سیراب کردنش تیر به گلوش زدند.توی شرم پدر اون طفل که از زنـش خجالت میکشید اون رو با گلوی پاره به مادرش برگردونه.توی خاک هایی که روی شهید ریخته میشه. توی اشکهای بچه ای که برای اوین بار از درد بی پدری گریه میکنه و حتی معنای یتیم شدن رو نمیتونه بفهمه*. توی تنهایی ادمها.توی استیصال ادمها.توی استیصال.توی استیصال.توی خدایا چه کنم ها ؟ توی خوشحالی شب عید بچه ها. توی شادی عروس ها.توی غم تمام نشدنی زن های بیوه.توی بازی بچه ها.توی صداقت.توی پاکی.توی صفا.توی توبه. توبه های مکرری که دائم شکسته میشن.توی پشیمانی از گناه.توی بازگشت به من.توی غلط کردم ها.توی دیگه تکرار نمیشه.توی قول میدم دیگه بچه ی خوبی باشم.توی دوستت دارم. توی ادمهایی که خودشون شده اند بهشت.توی علی که بهشـت ِ متحرکه. و باز هم توی علی . توی نماز علی . توی اشک هایعلی. توی غم های علی . توی لب های مونس که روزی سه بار مهر رو میبوسه. توی دست های سایه  که هر روز صبح قرانی رو که تو براش خریدی باز میکنه.توی دل شلوغ تو. توی همه دانسته های بی در و پیکر تو. توی تقلای تو. توی شکِ تو.توی خواستن تو.توی عشق تو به سایه.. توی...»

دیگر نمیتواند ادامه دهد.داخل اپارتمان میشود و در را میبندد.احساس میکنم پشت در تکیه داده است و نمیتواند تکان بخورد.لب هام را بر روی در،جایی که خیال میکنم انگشتانش را شاید انجا گذاشته باشد، میبرم و انجا را میبوسم...

 

*آخ.که دو سه هفته ی پیش که پسر خاله ی مان رفت گریه بچه کوچک یتیمش را به عینه دیدم.. به عینه.. به عینه ... آخ .

 

 [روی ماه خداوند را ببوس - مستـور]

 


برچسـب ـهـا :,,
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۴۳
عرفانه میم

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۵
عرفانه میم

بعد از مدتی  که از خواندنِ کتابهای برچسب ِ طلایی دار و جایزه برده ی امریکا و اروپا و نوبل ادبی برده ها و داستان های خاص اینور ِ ابی ِ الحق و الانصاف معرکه مان، و به قول بعضی ها " کتابهایی که عامه پسند نیستند" و فلان که گذشت، بهتر است بیاییم بنشینیم با خودمان صحبت کنیم و ببینیم "خب،حالا اینهمه کتاب خاص خواندی. انهمه حقیقت ها و نکته های شنیدنی و داستان های پر فروش خواندی.هم توقع ادبی ات بالا رفت هم دیگر عامه پسند(!)نیستی هم اینکه کمی به نوشتن ات کمک کرد.دوتا چیز عایدت شد که فردا پرسیدند"فلانی،فلان کتابِ نویسنده ی ان ور ِ ابی که سال 2014 نوبل ادبی گرفت را خوانده ای؟معرکست."، نگویی"نه..". و کلی هم که خوشحالی کردی ، زمان ان رسیده که کمی به دلت سر بزنی.و ببینی دلت یک سری رمان های معمولی روانِ ساده ی این ور ِ ابی میخواهد.از ان کتابهای پر احساس که در انها احساس، واقعیت است و مثل میم مودب پورها خانواده ها در ان مرفهِ بی درد نیستند..ار کتابهایی که اسمش رمان است و اسمش رمان احساسی ست اما انقدر واقعی ست که حس میکنی کسی رفته زندگی ای را دیده و دارد به زبان خیلی ساده برایت بازگو میکند.. نویسندگان گمنامی که رسالتشان نوشتن رمان است نه جایزه ای برنده شده اند نه نوبل گرفته اند نه نوشته شان ترجمه شده است تا شما به سختی بخوانیدش.. بلکه روان است و ساده. و برای منی که اصلا هیچ وقت به سمت قفسه ی رمان فروشی های قطور و اسم های اجق و وجق(؟) ِ کتابفروشی ها نمیروم فقط تکین حمزه لو توانسته بین این دست کتابهای ساده ی روان نظرم را به خودش جلب کند برای منی که تمام کتاب های کتابخانه ام غیر عامی(!) و پر ُ از حرف است،سه رمانی که از تکین دارم مثل زنگ تفریح های فکری و احساسی ذهنم را خلوت میکند و مرا به خودم می اورد که"هی!توصیف زندگی انقدری هم نیاز به واژه های سنگین ندارد.. "اما چرا به دلم نشسته؟ خب جای سوال ندارد که. بعد از چهار پنج جلد از کتابهای خوب ِ نویسندگان خوب ِ دیگرمان که موضوعات متفاوتی برای شنیدن دارند رفتن به سراغ کتابهای ساده ی نویسنده ای که از دل میگوید و بر دل مینشیند بسیار دلچسب است.گاهی دیگر مغزت می خواهد استراحت کند.. چقدر فکر کند روی واژه های سخت؟ و فلسفه ی پیچیده؟ گاهی دلت روانی و سادگی می خواهد.. این زمانها که فرا می رسد رو دروایستی را کنار بگذاریم. برویم قفسه ی کتابها را به هم بریزیم و یکی از این نویسنده های ساده ی ِ جایزه نبرده را انتخاب کنیم و بخوانیم.. گرچه هر کتابی ارزش خواندن ندارد اما تکین در این سه کتاب ِ این مدلی اش مرا در زنگ تفریح های هر شش ماه ِ کتابخوانی ام به وجد اورده انقدر که واقعی صحبت میکند .. از رنج ها کنار احساس ها از واقعیت های زمان کنار ِ شیرینی ها.. و وقتی به خودم می ایم میبینم ما چقدر سادگی را از یاد برده ایم و درگیر تکلف شده ایم. درگیر واژه های سخت. گاهی زندگی همین واژه های روان است.. که ما چقدر اسان از کنارشان عبور میکنیم!

+ همه جور کتابی بخوانیم. اما هر کتابی نخوانیم..


برچسـب ـهـا :,,
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۱۶
عرفانه میم

من برایچشمهایتجهان را به ریخته بودم. من برای رنگِ چشمانت امروز دل کودکانه و بی گناهم را به گوشه ای کشانده و ادبش کرده بودم تا ساکت شود تا هوس نکند ببیند خستگی هایت را.گوش دلم را پیچانده بودم که " یعنی چه؟این دیگر چه جورش است؟" و بعد نشسته بودم برایش روی کاغذ دو دوتا چهار تا کرده بودم و او ساکت و مات ساعتها نگاهم کرده بود، دست اخر نفسی کشیده بودم و با خیالی راحت از اینکه دیگر دست از بهانه ها و نق نق هایش کشیده به گوشه ای پناه برده بودم که استراحت کنم اما کسی انطرفتر با صدای موزیک بلند ماشینش رد شده بود که فریدون میخواند"نگاهت قلبمو برده..هنوزم پس نیاورده.دلم بی تاب چشماته.بیا تا کم نیاورده..." که صدای گریه اش را شنیدم.اخر چرا این اهنگ؟ان ساعت؟ درست بعد از چند ساعت حرف زدنم؟فریدون؟آهنگ نگاهت؟آخ.باز رفته بودم گوشش را پیچانده بودم " که این دیگر چه جورش است..؟" ولی چه فایده؟ نوزاد شیر می خواهد و بهانه گیر ، بهانه ی دست نیافته اش را.. حال من بیایم بنشینم یک ساعت دو دوتا چهارتا کنم.اخرش صدای گریه اش میخواهد امان ندهد.چه فایده؟!.. بیا خودت جوابش را بده.. من از تمام ماشین هایی که همراه با موزیک با صدای بلند از کوچه مان درست بعد راضی کردن دلم میگذرند ، میترسم.. همانقدر که ازرنگِ چشمانت قبل از بهانه گیری ها!

 


برچسـب ـهـا :,,,
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۳
عرفانه میم

 

سایه دست هاش را از لابلای انگشتان ام بیرون می اورد و انها را لای موهام فرو میکند  و شروع میکند به خواندن شعری که عجیب برای من اشناست :

" من خواب دیده ام کهکسی می اید.. من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام .. و پلک چشمم هی میپرد.. و کفشهایم هی جفت میشوند و کور شوم اگر دروغ بگویم .. کسی می اید.کسی دیگر..کسی بهتر.. کسی که مثل هیچکس نیست و مثل ان کسی است که باید باشد و قدش از درخت های خانه معمار هم بلندتر است و صورت اش از صورت امام زمان هم روشن تر و اسمش ان چنان که مادر در اول نماز و در اخر نماز صداش میکند یا قاضی الحاجات است و میتواند تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را با چشم های بسته بخواند .. من پله های پشت بام را جارو کرده ام .. و شیشه های پنجره را هم شسته ام .. کسی می اید .. و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند و نمره مریض خانه را قسمت می کند و سهم ما را میدهد..من خواب دیده ام.... "

فروغ فرخزاد *

 

[روی ماه خداوند را ببوس - مسـتور]


برچسـب ـهـا :,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۶
عرفانه میم

.

 

 

 


برچسـب ـهـا :,,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۳۰
عرفانه میم

در ده جد پدری اطرافِ تهران، خانه ای هست که تمام خوش گذرانی های کودکانه ی تابستانه ی بابا.. کودکی های مامانبزرگ.. دامادی های پدربزرگ.. ازدواج خاله ی پدری.. مرگِ پدر و مادرشان.. بازیگوشی های عمو و پسر خاله شان.. همه و همه را در خود جمع کرده.. ایوانی دارد به وسعت چندین و چند سال خاطره. شاید به وسعت یک قرن!! _ درخت توت و گردویی دارد که هر سال بار بدهند.. اما از انهمه جمع در ان خانه فقط خاله پدری انجا ساکن باشد و هجوم خاطراتی که با تنها پسرش شریک بوده.. آخ که هر بار برق چشمان عمه را باید در ایوان خاطرات ببینی..بغض عمو را از نبود پدربزرگ و مادربزرگش..نبود ِ پدرش و تمام ان کودکیهای ناب باید ببینی.. اما حالا ، فکر کن برای ختم ،دوباره چندین روز انجا ساکن شوی. بروی .. بیایی.. و از غم خاله ی بی پناه پدرت به درختهای توت پناه ببری.. به برگ های گردو خدا را قسم بدهی.. به حجم اینهمه خاطره که اجر به اجرش اشک باشد قسم بدهی که خدا صبر را حواله ی دل خاله ی جوان از دست داده ات کند.. بروی بنشینی داخل ایوانِ قدیمی اش.. کنار ان اتاق کاهگلی پر خاطره و خدا را بخاطر بارانِ نصف شبی اش شکر کنی.. و خدا را به بوی زردالوهای حیاط قسم بدهی.. به خاطرات جا مانده لابلای اجرها.. به ییلاق های بچگی خودت.. به نرده هایی که ذره به ذره اش پر از صدای کودکی باباست، قسم بدهی که خدا تند تند موهای خاله را سفید نکند.. که خدا رحم کند به تنهایی های زین پس ـش با این خانه و هجــوم خاطرات و اشکهایی که جا مانده لابلای توری های سفید خانه .. خنده ها و عروسی ها و اشک هایی که جا مانده لابلای ذرات اجر به اجرش.. آخ که او را چه میشود بعد از این، با خانه ای به جا مانده از تاریخ ِ ذهنش و تنها پسری که دیگر نیست ... ؟ باز خدا را قسم میدهم به تمام خستگی های چشمان بابا و بی پناهی خاله که بشنود صدایش را لابلای صدای اجرها.. قسم میدهم به رودخانه ی خشک شده ی بچگی های عمو.. و تمام مظلومیت های سوز ِ صدای خاله که می خواند "به سان ِ اهوی گم کرده بره ..... "

آخ .

و قسم به دلهای شکسته که به تو پناه می اورند و جز تو پناهی نمی یابند ...

 


برچسـب ـهـا :,,,
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۳۶
عرفانه میم

 

« متاسفم..من واقعا از اینکه ملحدها نمیتوانند خدا رو تجربه کنند، متاسفم.در تجربه ی خداوند، بر خلاف تجربه ی طبیعت که قانون هاش بعد از ازمایش به دست می آد ، اول باید به قانونی ایمان بیاری و بعد اون رو ازمایش کنی.حتی باید بگم هر چه ایمانت به اون قانون نیرومندتر باشه احتمال موفقیت ازمونها بیشتره.یعنی هر اندازه که به خداوند ایمان داشته باشی.خداوند همون اندازه برای تو وجود داره.هرچه بیشتر به او ایمان بیاری،وجود و حضور او برای تو بیشتر میشه..گرچه هستی خداوند ربطی به ایمان ما نداره اما احساس این هستی کاملا به میزان ایمان ما مربوطه.»

 

[روی ماه خداوند را ببوس - مستور]

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۷
عرفانه میم

رفته بودیم باغ موزه های متعدد را چرخیده بودیم اما من درحوض ابی ِیک خانه ی قدیمی غرق شده بودم و گویی هرگز قرار نیست بیرون بیایم ، غرق شده بودم تا کسی صدایم کند و برق چشمانم را از تلالو رنگ های شیشه های رنگارنگ ان خانه بگیرد.غرق شده بودم تا کسی انطرف تر نام کوچکم را صدا کند و من را از رویایشمعدانی هایپژمرده ذهنم دور ِ حوض ابی بیرون بیاورد.اخر کسی چه میداند؟ که من چقدر دوست دارم دامن های گل گلی بپوشم و ابپاش قرمز به دست هر روز صبح به سمت شمعدانی های حوض بدوم؟ کسی چه میداند که افتادن عکس ماه توی حوض چه فرح بخش است یا مگر کسی میداند که عطر چای هل از سماور برنجی ِ طلایی در خانه بپیچد یعنی چه؟ مگر کسی میداند روسری های بلند ِ سفید با گیره هایفیروزه یتراشیده شده وقتِ مهمان، یعنی چه؟ مگر کسی می داند که درشکه را صدا بزنی تا با هم به هفت روز عروسی ان ده بالای خارج از تهران برویم یعنی چه؟ کسی هم وجود دارد که بفهمد بوی خاک ِ باران خورده در حیاطی پر سبزه، در حیاطی با هنداونه های خنکِ داخلش، در حیاطی با فلفل های سبز ِ سبز شده  ی گوشه ی باغچه اش یعنی چه؟ایا کسی میتواند در ذهنش بگنجاند ان صندلی ِ گهواره ای ِ رو به حیاط را؟ دیدن نشستن برف ملایم روی زمین را ؟ دم صبح را؟ پرده های از وسط جمع سفید را لابلای پنجره های ابی را؟.. ابی ملایم را ؟گفتم ابی ملایم؟هان..بله .. یادم می اید که گفته بودی تنها فقط فهمیدن واژه ی ابی ملایم که پرده های سفید وسط جمع را لابلای خود داشته باشد سالها طول می کشدبرای این جماعتِ نسل نوی اپارتمان نشین چه رسد به...

راست گفته بودی.

 

 


برچسـب ـهـا :,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۴۱
عرفانه میم
MeLoDiC