- سقـوط به بالا -

_ همراه شو ! با هم سقوط میکنیم از لبه ی "بودن" به قعر آسمـان "هفتم" _

- سقـوط به بالا -

_ همراه شو ! با هم سقوط میکنیم از لبه ی "بودن" به قعر آسمـان "هفتم" _

- سقـوط به بالا -

من لابلای تمام این سطرها ریخته ام ....
چندسال در بلاگفا نوشتم باقی اش را اینجا از سر می گیرم.(دختِ جوزای سابق)

پیوندهای روزانه

باران.. امده بودم اینجــآ از باران بنویسم ، از صدایش .. از صدای پای ِ فصلم.. که رنگِ موهایم زیر نور چراغ اتاق توجهم را جلب کرده بود.. خرمایی.. خرمایی مایل به قهوه ای.. حالت های لختی اش انقدر نرم شده بود که در دستانم نمی ماند.. سر میخورد و عطرشیر و ابریشمهمیشگی اش که بعد از هر شستشو بیشتر میشود، زده بود به زیر بینی ام..و چشمانم را بسته بود و مرا با خود نزدیکِ پنجره کشانده بود.. نزدیکِ صدای پایِ باران.. همان چیزی که برایش امده بودم بنویسم.. بیشتر که دقت کرده بودم ، خودم را دیده بودم در عکسی که از من بر پنجره اتاق منعکس شده بود.. موهایم را در تصویر افتاده بر شیشهــ که خوب بررسیکرده بودم دیده بودم بلندتر شده.. راستی! میدانستی؟بهارهاچقدر بهانه گیرترند برایشان؟.. بس که هوس بافتن و بسته شدن به سر دارند با کش های رنگی با طعماردی بهشت؟.. اما قدشان به بافتن نمیرسد..همین که کش های رنگی ام را جمع کردم رفتم جلوی اینه و خرگوشی بستم و باز برگشتم سمت پنجره و صدای باران، یعنی یک چیزی کم است ...یعنی بهانه گیریشان را سعی کرده ام با کش های رنگی ساکت کنم تا در تصویر منعکس شده بر شیشه ،کمی سرحال تر به نظر برسند..

گرچه ؛ من بهتر از تو میدانم که چقدر پریشانی ِ خرماییشان را بیشتر دوست داری . .

 

                                                                                                     

× باران که می اید ، دیوانه میشوم.. اینها همه از سر ِ دیوانگی ست.


برچسـب ـهـا :,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۲۹
عرفانه میم

آسمانِ امـروز ِتهران، لبخندانـه بود .. :)

ذوق ِ عکاسی دو چندان ِ من .. هوای صاف . روزمرگی ..اسفندگــی!

 

 

                                                                              photo by : me

 

~:) ثبت لحظهــ ها ، عجب لذتی دارد..

~Tehrangraphy


برچسـب ـهـا :,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۲۶
عرفانه میم

زمستانیکه دیرتر از موعد بیاید که دل نشین نیست.هست؟ زمستانی که دقیقا زمانی بیاید کهبهاردارد در کوچه ها قدم میزند که دل نشین نیست.هست؟ برف ـش که جذابیت ندارد وقتی روی توت فرنگی ها بنشیند.. تناقض ، هیچ جذاب نیست حتی برای منی که در تمام عمر پاییز و زمستان را به فصلم،بهار و تابستان ترجیح دادم... گرچه،اُردی ـبهشتهمیشه بحثش جداست. بگذریم... داشتم میگفتم ،اسفندیکه در ان بدو بدوهای دم عید و سبزه های یخ زده باشد که جالب نیست.هست؟و اما اسفند،اسپند.. سپندی که ته هر سال باید دود شود برود هوا ! گویی یک دِین است که باید همه به جا بیاورندش. اسفند خی لی مظلوم است هیچ کس بخاطر خودش دوستش ندارد. همیشه هم ته تغاری ها عزیز و دردانه نیستند. مثلا اسفند! همه او را بخاطر فروردین و بهار دوست دارند.. همه کارها و بدو بدوها نیز بخاطر بهار است. پس کی اسفند را زندگی کنیم؟ یا نه، بهتر بگویم."اسفنــدگــی" کنیم؟ این نشان میدهد ما تمام عمرمان را در له له زدن برای اینده ای نادانسته بوده ایم.. همیشهــ./ یا غرق در گذشته.. اصلا بیایید امسال کمی "اسفندگی" کنیم. چ میشود مگر؟!..

                                                                                   دخـت ـجـوزا-اوایل اسپند ِ مظلوم..

~ این زمستان ، زمستانِ همیشگی من نبود.. آمدنش دیررس .. رفتنش زود رس . . برای همین امسال از رفتن ـش غصه دار نیستم مثل هر سال.. بیشتر دلگیرم تا غصه دار..

~ ننوشتن ،مرض است... میخواهم این ننوشتن های طولانی ام را باز درمان کنم.. :)

مرسی ازبودن آتون.. *

 


برچسـب ـهـا :,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۲۳
عرفانه میم

بـُهـتیعنی ،

صفحه ی واحدهای ثبت نهایی شده ی ترم جدید باز شود ،

و اثری از تو نباشد ، استاد !

استاد.. ؟ رفتی ؟

این اشک ها چه میشود .. ؟

با این همه حجم خاطره چ کنیم ؟ باکلاس اخری ِ گوشه ی راهروی دست ِ چپچ کنیم .. ؟

نگاه قرمزو خیره و اشک آلودت انجا جا مانده.. صدایِ خنده هایمان در ان کلاس با تو جا مانده.. ان کلاس زین پس ما را خواهد کشت.... ؟ چ کنیم ؟

با چانه های لرزان ..؟ با حجمی که کم می آورد حرفهایزندگی بخش ـت را .

زین پسارامش سبزاز که بگیریم؟ از حرفهای که؟ از چشمهای که ؟ هوم؟

قدرت را ندانستند..؟

× چشم هایت روز امتحان اخر.. خسته بود..چشمهای خسته هم نشانه ی رفتن اند...

ما هنوز نیاز داشتیمت...زیادتر از زیاد...

..استاد؟!..خودت را چ شد وقتی جایی را مجبور به ترک شدی که جوانی ات در انجا سر شد...؟ از خودت بگو :آه..

دعاهای سبزمهمچنان بدرقهــ ی راهت ، مهربان ...

پیوست به این پست:Click

                                                                                  در اواسط بهمن پر تلاطم..


برچسـب ـهـا :,,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۱۸
عرفانه میم

خانه سالمندان.

پلان یک.

-دخترم،دخترررم.بیااا.

+من؟ جونم ؟

-اره.تو لیلای منی.نه؟ میدونی چند وقت بود نیومده بودی بهم سر بزنی مادر جون؟

+من ... [با حالت بـُهت فقط نگاه میکند]

-هیچی نگو. (در حالی که در بغلش میفشاردش) مامانت خوبه لیلا؟ بابات کجاس؟ چرا نمیاد پیشم؟ دم دره؟ بگو بیاد تو دلم خیلی براش تنگ شده. لیلا مادر جون ی چیزی بگو دلم خیلی برات تنگ شده بود. راستی مهرانگیز خانوم یادته؟ اون همین جا تخت بغلی من بود ده روز پیش فوت کرد . خیلی دلم گرفته ... (در حالی که صورتش از اشک خیس میشود) لیلا بازم پیشم میای.نه؟بگو که میای.

+چشم.. میام زود.. (در حالی که از اغوش پیرزن خود را جدا میکند و در مقابلش روی زمین زانو میزند) مادر جون ی قول بهم میدی؟

-تو جون بخواه.. (در حالی که دست بر سر دختر میکشد)

+اینکه همیشه خوب باشی. هر وقت میام باشی.

-هستم مادر جون ب شرطی که توام تند تند بهم سر بزنی ها.اینسری باباتم بیار.خب؟

+چشم مادر جون. من دیگه باید برم..صدام میکنن. یادت نره چ قولی دادیا.. قربونت برم.. خداحافظ.

-خدا پشت و پناهت مادر. بازم بیا.. اینسری بابا علی و مامان مریمتم بیار..

+(دخترک در حالی که دور میشود و اشک تمام صورتش را خیس کرده یک "چشم "زیر لبی میگوید و میرود)

 

پلان دو .

+خانوم؟ این پیرزن اتاق 7 چند سالشه؟

-75 . بچه هاش اینجا رهاش کردنو رفتن.

+(دخترک در حال گریه) اخه به من میگفت لیلا. لیلا نوه شه؟

-اون هر دختر همسن تو رو میبینه بهش میگه لیلا. الزایمر داره.. اما ما توی این چند سال نوه شو ندیدیم اصلا..

+(دخترک در سکوتِ عمیقی فرو مانده و با پشت استین اشک هایش را پاک میکند) : من هر هفته میام و لیلاش میشم.. خوبه؟ خیلی تنهاست ..

-(پرستار فقط لبخند میزند)

The End

+ بازنشر در زنگ انشا و سایتِ جیم.


برچسـب ـهـا :
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۱۴
عرفانه میم

بهمنرسیده بود ، امتحان های فوق ِ سختم تمام شده بود ، اما دلم هنوز بی حوصله بود انگار انرژی هایش را به زور خالی کرده باشند.. میدانستم نیازش چیست، مثلاً بزنیم بیرون..برویم نزدیکی های تاریخ.. بنشینیم.. حرف بزنیم تا حال ـش خوب شود و همینطور هم شد .. بهمن ها فقط باید سر شوند . بس که پر تلاطم اند !

این هم همان روز که بازسازی کرد انرژی را !

 

                                                                    photo by : me

 

× مرسی از تمامدعاهای سبزو بودن های پر انرژی ـتون :) هستم دوباره ..


برچسـب ـهـا :,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۱۰
عرفانه میم

قبلاً گفته بودم کوچهــ های ابان پاییز مرا میکشد.. قبلا گفته بودم زمستان ها مرا میکشند..زمستانها خیلی شبیه خودمن اند.. زمستان یعنی من.. زمستان خیلی تنهاست..درست مثل من.. زمستان سرد است مثل دستهای ِ من.. زمستان کوچه هایش خلوتند.. مثل ِ کوچهــ های دل من.. زمستان هیچ لبخند سبزی در ان نیست.. مثل نگاه های دلم، زمانی که محو است و خیره.. شاخه ی لخت درختانش مدام ماوایِ پرندگانِ لرزان و گرسنه است.. مثل شانه هایم که همیشه پناهگاهِ دیگران و دل شکسته شان بوده است... نیمه شبهای برفی ارام ـش در راستای نور چراغ برق خیابان ، مثل صدایم ،اراماست.. انقدر ارام که وقتی بیدار شوی صبح متوجه برف های پوشانده شده میشوی.. مثل صدایم.. که فرا صوت ندارد.. برای یک من که زمستان انقدر تداعی کننده ی حال ارام ـش است.. یک "تــو"ی آرام نیاز است .."تو"یی که ارامشش آبی باشد.. آبی ِ آبی... مثل دریا... دریای ارام جنوب.. :) برای من ِ خردادی ای که همه ی طالع ها بالاتفاق همه جانبه و همه رنگ مینامنش.. برای منی که بهار.. پاییز .. زمستان و حتی تابستان چیزهایی دارند که یک بـُعد از وجودش را میگیرند.. و هر فصل در وجودش چیزی برای گفتن دارد ، " تو "یی آرزوسـت که هیجانش قرمز باشد .

همین آبی - قرمز هایت قد تمام رنگی رنگی های وجود من کامل است..میدانستی؟

این خی لی حرف دارد که دو رنگ ، تمام رنگ های دیگر را کفایت کند .....

http://www.axgig.com/images/27471037161912510268.bmp

                                                                                          دخـت ـجـوزا -

                                                                                                  در  اواسط دی ماهِ ارام..

~ اینکه امتحان های فوق سختم پایانی ندارند تا پایانِ دی ماه، چیز عجیب و جدیدی نیست..اما اینکه وب نویسی نکنم برای من چیز ِ غریبی ست ..   نبودن هایم را ببخشایید.. با گوشی هم اینجا چک میشود هم دوستان خوانده میشوند :) .. من چطور میتوانم اینهمه لطفتان را جبران کنم..؟

ممنونم از همه ی دوستانی که با کامنت ـاشون

یک عالمه انرژی سبز + ستارهبهم منتقل کردند و میکنند توی این شبای سخت.. :)

مرسی مرسی از بودن آتون ..

به دعاهـایسبـزتوننیازمندم : *


برچسـب ـهـا :,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۳ ، ۱۵:۰۴
عرفانه میم

بازدیدارد می آید.یک دیِ دیگر را زنده ام.نفس میکشم.میبینم سپیدی اش را. سپیدیِ بی نظیرش را.. دی همیشه غمگین بوده و ارام. یک غمگین ِ دوست داشتنی...وآذر، زنی ، که با موهای بلندش روبروی یک دشت ایستاده.. با لباسی بلند وقرمز.. خیره شده به منظره روبروی َش.. موهایش را باد میبرد و او همچنان خیره شده..اناراز دامنش میچکد.. اما همچنان خیره شده. اما دی، یک زن ارام است  موهایش را با تمام قدرت زنانه اش گوجه ای میبندد بالای سرش، مینشیند گوشه ی کلبه ی گلی اش. تکیه می دهد به رختخواب هایی که بوی باران پایییزی گرفته اند، بعد هندز میگذارد..موزیکگوش میدهد.. و همچنان به پنجره خیره میماند همراه با یک فنجان چای یا قهوه یا هر چیز دیگر. .. این بار به برف خیره میماند...آری. دی یک زنِ غمگین و ارام است.. ارام مثل نیمه شب های زمستانی که برف میبارد در دنباله ی نور چراغ برق در خیابان.. آرام و رام!

دی، یک زن دوست داشتنی است. خی لی دوست داشتنی اما تنها و ارام... چقدر دوستش دارم..

و امایلدادو نیمه است نیمیآذربا موهای بلند و لباس قرمز .. نیمیدیبا موهای جمع گوجه ایِ بالای سرش با تیشرتی سفید یا ابی ملایم.. :) اما تو گویی یلدای قصه ی ما بیشتر به آذر رفته است .. تا دی!

 

~یلــدای همگی خجـستـ ه بـاد :)

~Happy winter .. زمسـتون ِ سپیـد ِ خوشحـال و خوشمـزه ای داشته باشیـد مثلابنبـات های ِ بابانوئل:)

 زمستان :) فصل دوست داشتنی فرا رسید .. و حس هایـم بیشتر .. این 6 مـاه پایانی سال را میمیرم خب بنده، همیشه ..

~Bye autmn ..پاییــز؟ یک سال دیگر منتظرت خواهـم ماند .. به سلامت : )

 


برچسـب ـهـا :,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۳ ، ۱۴:۵۷
عرفانه میم

پسرم!

در این دنیاروزهاییهستند که در ان روزها دلت میخواهد سرت را بگذاری، و بمیری... همان لحظه. امـا نمیشود..
بعدها خواهی فهمید، چه لحظه های بدی اند، آن لحظه ها. چه روزهای بدی اند، آنروزها..

سیاهند.سیاه..

آبی یخی مامان؟ تو قول بده، آنروزها را مثل من مدام موزیک گوش ندهی، زیر پتو نمیری، و قد یک وال غمگین اشک نریزی..قول بده فقط یک مسکن بخوری و بخوابی...تا خودِ صبح.باشد؟!

~باید یادت بدهم، از قانونِ به درک خیلی خوب بتوانی استفاده کنی.باید خوب ِ خوب، یادت بدهم..


برچسـب ـهـا :,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۳ ، ۱۴:۵۲
عرفانه میم

بهترین استادی بود کهـ داشتیم.. جوان بود.. اما معلوم بودتجربه اش، اندازه ی ماه ها و سالهای متمادی، سن دارد!.. جوان بود اما دیدگاهش و حرف زدنش آنقدر نو و مطابق با افکار من و حقیقتِ موجود بود که میشد لحظه به لحظه اش را زندگی کرد.. عاشق ِ افکارش شده بودیم. با تمام به ظاهر روشنفکر(!)ـها فرق داشت.. درسهایش را همان سر کلاس میتوانستی قورت دهی،یک آب هم رویش! دل ـش هم قدِ سنش نبود.. سالها سن داشت دلش .. از انهایی بود که میگفت"غم، اصیل ترین احساس انسان است.. با گریه حالِ ادم خوب میشود" از انهایی بود که میانِ دانشجویانش بود.. انگار نه انگار استاد است.از انهایی که میتوانی در تمام زندگی ات، غبطه اش را بخوری..از انهایی که موهایش معمولی ِ معمولی بود و صدایش معمولی تر. از انهایی که کت و شلوارش را مارک دار انتخاب نمیکرد. از انهایی که با دخترها گرم نمیگرفت.دلِ دخترها را از صد فرسخی نمیبرد.. بین دختر و پسر فرق قائل نمیشد.. خود ِ خودش بود و دیگر هیییچ. حال می خواهد برود... از دانشگاهی که یک عمر را در ان سر کرده .. از خاطراتش میخواهد خداحافظی کند. با گلویش که از بغض پاره میشود وقتِ سکوت هایش در پاسخ سوال های متمادیِ بچه ها.... و درد هایی که میکشد و هیچ ، به روی خود نمی آورد..استاد؟ قد یک عمر ، استاد ، شاگردی میشود دوستت داشت..استاد؟ میکشی ما را وقتی تکرار میکنی که "قدر دوره ی لیسانستان را بدانید.. دیگر تکرار نمیشود." و تمام حواس ها میرود سمتِ 2 - 3 ترم باقی مانده..  شاید رسالتت همین بوده که بیایی یادمان بدهی که" زندگی یک چیز دیگر است.. چیزی فراتر از آنی که میبینید.. " وموفق هم شدی!حداقل در من توانستی تغییر ایجاد کنی..شاید رسالتت همین بود..استاد.. من مطمئنم تو فرستاده ی خدا در همین برهه ی کوتاه، برای تغییر بودی..

اما دلم..دلمان، بسیار تنگت خواهند شد.میدانی که؟ تنگِانسانیت..

کابوس ما را تعبیر کردی،

پس دیگر

برو آنجای، که بدانند قدرت را.. تو زیاد می آیی برای این جماعت.. مگر چقدر خدا مثل "تو" افریده؟!..

برو و مطمئن باش کهــ برای همیشهــ در دعاهایم جای، خواهی داشت...

اندازه ی تمام کلمه به کلمه هایت که در مغزمان نفوذ کرده ، برایت دعا خواهم کرد. از ان دعاهای سبز..

حق، پشتُ پناهت..

 

×سال ها بعد، بعدِ فارغ التحصیلی ای که چیزی به ان نمانده و دارد روزهایش از فرط ِ دلتنگی، جان میگیرد، می آییم مینشینیم سر کلاس خالی ات و حرف هایت را مرور میکنیم و همانجا، تمام میشویم!

×شاید هیچ کس حس این پست را خوب خوب  نفهمد جز خودم و یک یا دونفر ِ دیگر که بوده اند با من در ان لحظات.. ..

~از جمله پست هایی کهــ بعدها با خواندنش به اشک خواهم نشست.. 

 + باز نشر در زنگ انشا


برچسـب ـهـا :,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۳ ، ۱۴:۴۶
عرفانه میم
MeLoDiC