- سقـوط به بالا -

_ همراه شو ! با هم سقوط میکنیم از لبه ی "بودن" به قعر آسمـان "هفتم" _

- سقـوط به بالا -

_ همراه شو ! با هم سقوط میکنیم از لبه ی "بودن" به قعر آسمـان "هفتم" _

- سقـوط به بالا -

من لابلای تمام این سطرها ریخته ام ....
چندسال در بلاگفا نوشتم باقی اش را اینجا از سر می گیرم.(دختِ جوزای سابق)

پیوندهای روزانه

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است


اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

 

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم بپای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است ..؟
بها کم است..

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است!

 

                                                   Singer : Alireza Qorbani - parde neshin 

~بالواقع که این موزیک،مرا کشت.بالاخص بُلد شده هایش..آخ.


برچسـب ـهـا :,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۳ ، ۱۴:۴۳
عرفانه میم

نشسته بود روبروی دار عزیزش و داشت چله هایش را مرتب و با دقت روی آن سوار میکرد.. کمی که گذشته بود، رفته بود یک لیوان چای برای خودش ریخته بود.. به همراهِنبات های زعفرانیِ ِ همیشگی اش.. و مرا هم به بزمش راه داده بود و شروع کرده بود به زنجیره زدن.. زنجیره زدن هایش که تمام شده بود.. صدایم کرده بود و از من خواسته بود تا با هم شروع بهدوک کردنِ نخ های رنگارنگِ قالی اش و آویز کردنشان بالای دار عزیزش کنیم.. سبز.. قرمز.. آبی..زرد.. باز سبز.. قرمز.. آبی..صورتی.. قهوه ای.. .رسیده بود به ابریشم.دستم را گرفته بود و ابریشم ها را در دستانم گذاشته بود و گفته بود "نگاه کن".. یک نگاه به ابریشم های براقِ سرخابی اش که رنگِ خودش بود کرده بودم.. و یک نگاه به چهره اش و با حالتِ سوالی گفته بودم "خب؟" گفته بود" به لطافتِ تواند، تو باید فقط این ها را دوک کنی.." به پهنایِ صورتم لبخند زده بودم.. ابریشم ها را شروع به دوک کردن کرده بودم.. و باز هم لبخند زده بودم، از جملاتِ همیشه نابش. تمام که شدند خودم برایش آویزشان کرده بودم و لبخند زده بود.. لبخندی به رنگ خودش.. "سرخابی" .. کمی که گذشته بود قلاب را داده بود دستم و گفته بود"بباف".. خنده ام گرفته بود..."من؟"گفته بود"تو."و یادم داده بود.. بافته بودم و لبخند زده بود... بافته بودم و نگاهم کرده بود...و بعد به چای دعوتم کرده بود با همان نبات هایِ زعفرانیِ ِ همیشگی اش.. باز بافتهــ بودم و لبخند زده بود.. لبخندهای سرخابی.. :) .. کمی بعدتر ، او خوابیده بود و من هنوز داشتم میخواندم " رج ِ 10 ؛ رنگِ 9 .. شماره 328 تا 329 " ..و  با هر گره که میزدم  ، به در و دیوار ِ این قالی، بافته میشدم ،احساس میریختم و مدام لبخند زرد رنگ میزدم .. درست به پهنایِ صورتم..دیده بودم که در خواب هم لبخند میزند.. از همان لبخندهای سرخابی همیشگی اش..

راستی،مادرمرا میگویم!

                                                                                        دخـت ـجـوزا - اوایل اذر 9

~دخت ِ ایرانی باشی و بافتن قالی سر ذوقت نیاورد ؟! میشود مگر ؟! ..میمیرمش به شخصه : ) این ذوق از جنینی در درونِ ما رشد کرده ست. باور کن.

~ باز نشر در زنگِ انشا و سایت جیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۳ ، ۱۴:۳۹
عرفانه میم


برچسـب ـهـا :
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۳ ، ۲۲:۰۱
عرفانه میم

خوشبختیکه شاخ و دم ندارد. خوشبختی همان عینکِ چشمان ِ ماست. زاویه ی دید ماست. کف و سقفِ خواسته های ماست. خوشبختی میتواند در زنگِ در زدنِ پدرت باشد. و همین که بدانی مثل همیشه  سالم رسیده است ،خودش برایت یک لبخندِ کش دار باشد.خوشبختی میتوانددر نگاه های پر مهر مادرت.در بویِ غذاهای گرمش و در حضور روشن ـش و چای های خوشرنگ ترش در خانه باشد. خوشبختی میتواند، در خنده های بلندِبرادرتپشت تلفن با دوستش باشد.. میتواند، در دست های چروکیده مادربزرگ... لبخند سبزی فروش محل، اولِ صبحی. خوش اخلاقیِ فروشنده ها. موهای بسته ی یک دختر بچه در دستِ مادرش، دیدنِ نور افتاب.. ارمیدن در بستر.. و شروع یک فردایِ روشن تر باشد...برای خوشبختی نیازی نیست مدام بگردی. همین که سرت را بچرخانی میبینی خوشبختی ،کنارت، روی زانوانت نشسته و دارد مدام لبخند کش دار میزند... خوشبختی در زاویه دید ماست. نه در اتفاقاتِ اطرافمان...تو میتوانی خوشبختی را در دانه بردن یک مورچه به لانه اش ببینی و دیگری میتواند مورچه را له کرده، ناسزا گفته و از روی جسدش رد شود. تو میتوانی خوشبختی را در صدای مادرت ببینی. فلانی میتواند متنفر باشد از اینهمه تکرار.. تو میتوانی خوشبختی را فقط در سالم بودن پدرت ببینی و فلانی میتواند  خوشبختی را در سقفِ حسابِ بانکی ِ پدرش ببیند.

بیایید عینکمان را عوض کنیم... دنیا اینطور،راحت الحلقوم تر است. بهتر است.. روان تر است. مگر ما چقدر زنده ایم که انقدر میمیریم در حسرتِ خوشبختی های هیچ وقت نداشته ی فکرهایمان؟!..

گاهی خوشبختن بودن که سخت نیست.هست؟ حداقل،گاهی!

 

+ بازنشر در زنگِ انشـا و سایت جیم.

~ناتانائیل ! زیبایی در نگاهِ توست،نه در آن چیز که به آن مینگری..
~من نمیگویم غمگین نبودن مساوی است با خوشبختی.خیر.. من میگویم میشود غم داشت اما خوشبخت هم بود... خوشبختی دیدِ ماست نه یک چیز ِ بیرونی.. توجه کردن به داشته های ماست .. تا آنجا که بشود... اصلا انسانِ همیشه شاد نداریم... اما انسانِ خوشبخت ، چرا ! همه اش به تعاریف ِما برمیگردد.

و جالب تر اینکه تنها ده درصد از ادمها به اینجــا میرسند ! من نیز هنوز نرسیدم .. باید کار کرد .. باید ماه ها کار کنی رویِ خودت .. کار یک شب نیست .. و امــان از ما و انتخـاب هایِ مــا .. امان از کف ِ خواسته های ما .. سقف ِ خواسته های مــا .. امان از انسـانی که بعدها چیزهایی را از دست میدهد که انقدر به انهـا بی توجه بوده که ، بعد از دست دادنش عمق ـش را میفهمد .. و حسرت ُ حســرت ..

و همچنان ، حکایت باقی ست !

فقط ده درصد آدمها میتوانند داشته هایشان را بیشتر از نداشته هایشان ببیند ..

یادمان باشد هیچ چیز ، جاودانــه نیست .. همین جوانی حتی!.


برچسـب ـهـا :,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۳ ، ۲۱:۵۷
عرفانه میم

ایـنمحـرم،

بهترین حس ها بود ..

و اولین تجربه های نور

آنقدرخدانزدیک شده بود

که اگر دست میبردم ،

میچیدمـش ..

دیشب .. همین دیشــب .. میان صدا زدن هایــم ..

در شام غریبانِحسین..

مرسیخدایمبرای اینارامــش سبز.. برای ایننــور..

بمان!

نزدیک ـترم کن.

 

 

× باید مینوشتم این حس را ، باید ثبـت میکردم .. باید یادم میمـاندخدایمرا .. باید یادم میماند این شناخت عمیق و خلوتِ دل ـنشیم را .. باید یادم میماند اولین شمع روشن کردن هایم را .. تنهــا ..

و همچنان یادم خواهد ماند کهتــونبودی تا این حس ناب را با تو قسمتش کنم فقط ..


برچسـب ـهـا :,,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۳ ، ۲۱:۵۰
عرفانه میم

- امروز.. امروز همون روزی ه که هر سال با لبخند ازش یاد میشد. امسال یادت رفت. حواست بود اصن؟

+ اره.حواسم بود... اما " باید " که یادم میرفت.

و این نقطه،  اوج ِ ویرانی یک رابطه ی غیر عاشقانه یا عاشقانه است...فرقی نمیکند که. مهم این است که از یک جایی به بعد ادم ها دیگر ادم های قبلی یک رابطه نیستند..

باید مواجه شوی با واقعیت.

و 

باید بگذاری و بروی

باید بگذاری و بروی

باید بگذاری و بروی 

باید بگذاری و بروی ..                                                                           

~  راستی رفیق! دل ، کیلویی چند است اینروزها؟


برچسـب ـهـا :,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۳ ، ۲۱:۴۴
عرفانه میم

درمنزنی ست

که هر روز بعد از ظهر ،

تعداد زیادی جوراب کثیف را ، که بازمانده ازغم هایدلش است

با خود به دستشویی ِ خانه اش میبرد و شروع به شستن میکند ،

زیر ِ لب آواز میخواند:" به سویِ تو.. به طرفِ کویِ تو....."

لبخند میزند ،

و تمام غمهایش را میشورد..

اما

درست زمانی که درب دستشویی را باز میکند تا بیرون بیاید

به یکباره فرو میریزد ،

از تمام جوراب های کثیفی که دوباره انباشته میشوند...

با دیدنِحقیقت..

و فردا باز ، شست و شو ..

باز ،

شست و شو

وآرامشیکه گم میشود مدام... بین تمام ان جوراب های کثیف....

                                                                            

× تو هیچ وقت نخواهی بود... هر چند صدبار هم که بخوانم.." به سوی تو... به شوق روی تو.. به طرف کوی ِ تو.. سپیده دم آیم.. مگر تو را جویم.. بگو کجایی.. ؟ "و غم های دل را بشویم...

× بازنشر در زنگِ انشا


برچسـب ـهـا :
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۳ ، ۲۱:۴۰
عرفانه میم

موزیکی بی کلامرا که پلی میکنم.دلم پر میکشد برای نوشتن. .موزیک به گوش ، لیوانِ چای به دست، چشم به مانیتور... و نوشتن.. راستی گفته بودمت که انواع و اقسام چای هایمادرمبویِزندگیمیدهند؟ امروز.. چای سبوس برنج ـش را به دستم داده.. آنقدر زندگی میریزد داخل ـش که میخواهی به جای نوشیدن ، نفس ـش بکشی. نشسته ام رویِ تخت به هیچ چیز فکر نمیکنم.حتی بهتــو ..بلکه به کسی فکر میکنم که آنقدر عاشقِ ِ توست که برایت انواع و اقسام چای هایی که مادرش به او یاد داده را در لیوان های متفاوت میریزد و با لبخند به دستت میدهد.. و آن کَس ، کسی جز من ، نیست... و من میدانم که تو هم آنروز مثل من مطمئنا بوی زندگی را حس خواهی کرد..چای ها هر کدامشان از یک بُعد جان من می ایند..هر کدامشان! هر نوع ـشان یک عطر و یک بُعد از من میباشند..احساس را گاه میتوان ریخت در فنجان.نه مگر؟!.. مگر فقط باید بوسید، بغل کرد ، حرف زد یا نامه ( مسیج ) داد یا بوس از راه دور (!) فرستاد؟!.. مگر نمیشود تمام ِ تمام ِ احساساتِ زنانه ات را جمع کنی و بریزی در فنجانی کمر باریک و دستش بدهی؟

میشود.... فقط باید ، زن باشی.. زن باشی.. لطیف باشی.. عاشق باشی.. خاتون باشی..!

چیز دیگری لازم نیست :)

 

+ بنــــــوش .. چای هایی را که بوی تنم را میدهند..

 


برچسـب ـهـا :,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۳ ، ۲۱:۳۷
عرفانه میم

یک خانه بود... و یک ما! یک خانه بود و منی که از چند سالگی در آنجا ارام گرفته بودم.. با پدر بزرگ و مادربزرگی که جانم بودند.. تک نوه ای بودم که دختر بود.. باقی همه پسر بودند تا آن روزها.. و چقدر عزیز دل ِ پدربزرگ و مادربزرگ بودم..  و خدا میداند چقدر میشد دوستشان داشت .. خدا میداند که ان خانهــ چقدر خاطره را لا به لای اجر به اجرش جای داده بود.. خدا میداند چقدر صدای پدر بزرگ و من در شعر خواندن هایمان را ان خانه لابه لای ذراتش جای داده بود.. تمام " یه دونه انار ، دو دونه انار ، سیصد دونهــ مروارید هایمان را.. "تمام بازی هایمان را.. تمام چلیک چلیک های دوربین عکاسی قدیمی مان را.. که در تمام ان عکس ها من روی پاهای پدربزرگ یا مادربزرگم جای داشتم..و در تمام انها دیوارها ابی بودند...خدا میداند همین خانهــ چقدر خیاطی کردن های پدربزرگ و بازی کردن های من با دوکِ چرخ خیاطی اش را در ذهن خود جای داده بود.. چقدر صدای خندیدن های ریز ریزم را وقتِ بازی با مادربزرگ.. وقتِ خوردنِ میوه های پوست گرفته ای کهبوی دستانِ مادربزرگرا میداد.. وقتِ مو بستن ها و قربان صدقه هایشان.. را در تمام آجر های گلی اش جای داده..  این خانهــ قبل از تخریب خوب یادش هست که تمامروحمرا در خود نهفته نگاه داشته.. این خانه قبل از تخریب تمام اشک هایم را برای پستانکِ گل گلی.. و عروسکِ سیاه زشتم یادش هست.. یادش هست تمام سفیدبرفی و اسباب بازی دیدن هایم با زبان اصلی را..  این خانه خوب یادش هست.. که وقتی پدر بزرگ رفته بود پیش خدا..من چقدر برای صدایش اشک ریختم..با تمام ِ چهار سالگی ام.. برای تمام شصت سالگی اش!!..  این خانه تمام خنده ها و بازی هایمان را با پسر عمه ها خوب یادش مانده بود.. عروسی عمه را.. عروسی عمو را.. و منی که هیچ وقت قبل از تخریبش و بازسای اش را یادم نمیرود...غم داشت وقت کارگر می کوفت بر اجر به اجر خاطره هایمان..

اما حال ، از آن خانهــ و جوانی های پدربزرگ ومادربزرگ فقط چند تکه عکس مانده..که دیوارهایشآبیست.. و من با موهایی خرگوشییک لبخند کش دار زده ام.. از جنس لبخندهایی که هنوز هم میزنم.. 

با بوسیدن مادربزگی که زود یارش را از دست داده و صبور مانده .. :)

و زیر ِ لب میخوانم.. " خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره.. خونه ی مادربزرگه شادی ُ غصه داره.. "

+ عکاس این عکس دلچسب که خیلی هم به متن نوشته ام می اید ، هانیه می باشد.(غولِ صورتی)

+ بازنشر در زنگِ انشا.


برچسـب ـهـا :,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۳ ، ۲۱:۲۷
عرفانه میم

این پســت یک آخ ِ بزرگ و کش دار پشتش پنهـآن است .. هر کسی هم درکش نمیکند .. اما آنقدری برایم تاثیر گذار بود که به جرات شاید بتوان گفـت یکی از شاهکارهای ادبیات.. در حق ِ دفاع است.. دفاع از وطن.. شاید به جرات بتوان گفـت هیچ کس انقدر خوب نتوانسته [صدام] را با کلماتش اعدام کند..

 

«صدام را اعدام نکنید!»

صدام را اعدام نکنید!
او را به حلبچه ببرید
و بگذارید نفس‌های عمیق بکشد.
نفس‌هایی عمیق،
عمیق،
نفس‌هایی به عمقِ گورهای دسته‌جمعی کردستان...

صدام را اعدام نکنید!
او را به شلمچه بفرستید
و بگویید آن‌قدر گریه کند
تا نخل‌های سوخته‌ی خوزستان
دوباره سبز شوند...

صدام را اعدام نکنید!
او را به مادرانی بسپارید
که هنوز
با هر صدای زنگی گمان می‌کنند
فرزندانِ مفقودشان
به خانه برگشته‌اند...

 

:یغمـا گل ـرویی ..


برچسـب ـهـا :,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۳ ، ۲۱:۲۳
عرفانه میم
MeLoDiC