
سقوطی باشد به بالا!
به
-قعر اسمان هفتم-

سقوطی باشد به بالا!
به
-قعر اسمان هفتم-
امـا ،
یلــدآ،
یعنی همـان دانه هایاناری که یکی یکی و با دقت خورده میشوند
تابهشتی ـشـآن به زمین نیفتند ،
تا نکند
یک وقتی
یک جایی
یک روزی
تو دربهـشت،
تنهـآبمانی..
ودی ها
وبهمن ها
واسفند هایت
راسردتراز همیشه بگذرانی..
دخــت ــجــوزآ - 01/10/92
یلدای 92 .
نت گوشی..
+زمستانرا همیشه دوست داشته ام .. از بچگی.. مثل پاییز .. یک جور خاصی.. مخصوصا "دی" ِ ساکت و ارام ُ غمگین ـش را .. و حتی بهمنهای پر تلاطم واسفندهای مظلومش را .. !
اما از همه چیز که بگذریم.. "دی" در زمستان چیز دیگری ـست برایم ..
بماند که دوست دارم بعدترها پسرمرا هم در "دی" به دنیا بیاورم .. :)
به سرنمیشوند
بلکه
درسرش
مدام یک
دغدغه میشوند ..
دغدغه ای حل ناشدنی!
که پر ازبوی دل ـتنگی و غماست ..
حتی اگر آن زن در اغوش ِاویش باشد .
اما امان ،
امـان
از روزی که ان زن جمعه هایش را بی کس سپری کند ..
تنها سپری کند..
آن وقـت فقط اشک هایش هستند که سپرچشمهایش میشوند و بس !
یادتان نرود ،
یک زن را هیچ گاه در روزهای جمعه تنها نگذارید ..هیچ ـگـآه!
جمعه هاجانش را میگیرند ..

دخت ـجـوزا-29/09/92
نوشته شده در یک روز جمعه ی بی حوصله
دراذر مـآه..
× بی تو تقویم پر ازجمعه ی بی حوصلهــ هاست
و جهان مادر ابستن خط فاصله هاست..
[ علیرضا اذر ]
×فریاد نزن.. اینجــا به دادسکوت ـتهم نمیرسند ..
[ سهراب گل هاشـم ]
× من واقعـاً برای متوهمـآن پست قبل متاسفم .. مخاطب ان پست فقط یک " او " ی نیامده بود .. نه کسی که شما در ذهنتان ساختید ! [ مخاطب : چند نفر متوهم ]
میدانــی ؟ من یک ادم به ظاهربی احساس فوق العاده احساسیهستم .. میدانی؟ من چشم هایم با تو حرف میزند .. من چشم هایم تماماحساسم را میریزند در کاسه ی مشکی ـشان و تقدیمت میکنند..نمیدانم نقطه ی قوتم بنامم یا ضعـفم .. امـا تمامحس هایمرا لو میدهند ..تمامـش را.. مثلا وقتی ازذوق برق میزنند .. از غم تارمیشوند و بی ـفروغ.. از استرس و تشویشمردمک هایش درشت میشوند... ازاشک هایی که بی مهابا میریزند وبرق میزنند..از وقت هایی که خسته اند و نای دیدن ندارند .. از .. از .. . راستی تو همه ی همه اش را میتوانی از چشم هایمبخوانی؟.. اصلا دیگر نیازی به حرف زدن های مکرر هم نیست.. اگر همان لحظه عکس چشم هایم را برایت بفرستم.. میتوانیحسم را بخوانی؟.. میگذاری به تو یاد دهم که انسان ها را با حس هایشان به خاطر بیاوری و مرا باچشم هایم؟میگذاری یادت بدهم "شب" را در سیاهی چشم هایم ببینی وروزرا در سفیدی ِ چشم هایم؟ .. میگذاری به تو یاد دهم که قربان صدقه های نرفته ام و قلب دردهایم را از چشمانمبخوانـی؟
اخر چند سال دیگرش که مننباشمکنارت ، توبایدمرا فقط با چشم هایم به یاد بیاوری..
فقط
با
چشم
هایم..
× این " من " در همین دو مردمک بالا جای گرفته .. نه در یک " تن " ..
× حس کن مرا دردوست ـت دارمدر ِ گوشت ..
حس کن مرا درشیطنت هایمدر اغوشـت
حس کن مرا در اخرین سطر ازتشنج هـام
حس کن مرا ، حس کن مرا ، که مثل توتنهـام ..
دارد صدایت میزند بشـنوصدایـمرا...
[شاهین / هرشب]
دخـــت جــــوزا - 26/09/92
نوشتده شده در یکشب بارانی ابان ماه ..
با چشم هاییبارانی..
داخل یک برگه ی کاهی..
دخــــت جـــوزا - 08/09/92
پشت یکی از چراغ قرمزهای یک چهارراه ..
در یکی از شب های زمستان ۹۱ .
میدانی ؟ من هنوز هم خیلی فکرمیکنم .. زیادتر از انچه که بتوانی فکرش را بکنی .. انقدرفکرمیکنم که دیگران باید یادم بیاندازند که ازفکرهایم بیایم بیرون .. جای من در همان سی - چهلسال قبل است .. در همان دوره ی گردسوزهادر خیابان ها در زمان بی برقیها .. در زمان بودن ِکرسی ـهـای زمستانی..شلوارهای جین تازه به بازار امده ..کاغذهای کاهی پیچانده شده دورمیوه های رنگارنگ پدر ..ترمه ی مادربزرگ..اجیل های گره زدهشده ی گوشه ی روسری مادربزرگ..عینک پدر بزرگ..بادبادک های کاغذی..فرفره هایرنگی .. بازی باکش..لـی لــی..بازی با کارت های فوتبالی برادر..خریدن چسب برگردون..دفتر های بدون حاشیه.. و من باز فکر میکنم بهنامه های یواشکی..تمبرهای رنگارنگ..سرخُسفیدشدن پسر یا دختر همسایه هنگام پرسیدن حال ــِشان .. بهدرخت انار و سیــب.. بهپیپ پدربزرگ.. بهسماور نفتــی..برنج ذغالی..سیبزمینی تنوری.. یا نه اصلا بیا یک طور دیگر به قضیه نگاه کنیم که جای من در همانهفتاد سال بعدباشد که فکرها بازتر شود ماشین های پرنده ی بدون ترافیک امده باشد مثلا ،لپ تاپ ِ نوری امده باشد مثلا ، تحریم ها حالشان خوب شده باشد ، گذاشتن نام "امیر" ِ تنها روی فرزند پسر مجاز باشد ..اجبارهامحو شود .. زوج و فرد کردن ادم ها تمام شود .. اصلا همه ی این لپ تاپ نوری ها و ماشنین پرنده ها مال خودت عزیزم فقط یک طور باشد کهمن و ایرانمارام زندگی کنیم .. هوا هم تمییز باشد .. تمیز تمیـــر .. مثل اینه .. تو باید در یکی از این دوران ها باشی.. من نمیتوانم تو را در "امروز" ها دوست بدارم بیا و به من قول بده من را میبری در سی - چهل سال قبل یا در هفتاد سال بعد ، و بعدتر عاشقم میشوی .. میدانی؟میخواهم ارام باشم وقتی هستی.. نمیخواهم انقدر فکر کنم که سلول های خاکستری مغزممتلاشی شود ومولکول های هوازی روحم (!)از بین برود.. نمیخواهم انقدرفرق هایم را با هم نسلی هایم حس کنم .. نمیخواهم مدام بشنوم " تو چقدر خاصی " .. " تو اصلا مثل بقیه هم نسلی هات نیستی " و مدام یادم بیاورم که عجب دوره ای را برای جوانی کردن انتخاب کرده ام! من میخواهم "همه" ام را به پای ــَت بریزم .. پس قول بده بیایی و من را ببری با خودت.باشد؟

دخـــت جـــوزا - 07/09/92
در یکی از شب های ابان ماه
هنگام برگشت از دانشگـاه
داخل نــُت گوشی.
× هنوز عکس فردین به دیوارشه
هنوزپرسه تو لاله زار کارشه
حواسش توسی سال پیش گم شده
دلشزخمـی حرف مردمشده ..
[ رضــا یزدانی ]
که من دلم ، الآن .. همین الآن ِ الآن ، یکی فضای اینچنینی با همینحوضرا بخواهد که بروم و داخلش حدود یک سال بخوابم .. که در لابلای اجر های قرمز رنگش گم شوم .. که برومچهل سال قبل و زندگی اش کنم این معماری فوق العاده با ان حوض خوشرنگش را ..
و هیچکس نداند من با عکس های تاریخی ام زندگی میکنم .. مینشینم خودم را تصور میکنم .. گم میشوم .. حس میکنم .. احساس میکنم .. بغض میکنم .

که بشینم یک گوشه و با اب صحبت کنم .. که مدام اسم خودم را صدا کنم ... دیوارها تکرارش کنند ..
و من فقطلبخندبزنم !
:)
دخـت جـوزا - 30/08/92
در یکی ازغروب های ابان ماه
من - در حالی که به عکس زل زده ام -
بغض کرده ام و فقط نوشته ام ..
× دیوانه تر از من ، چه کسی هست ؟ کجاست ؟
یک عاشق اینگونه ، از این دست کجاست؟
[ علیرضا اذر ]
راستی
در میان اینهمه "اگـــر" ،
تو
چقدر
"باید"ی!
قیصر امین پور

بیا بعضی چیزها را خودمان باور کنیم مثلا اینکهانارهمان واژ ه ی "عشق" است که اسم عوض کرده ولابلای دست هایمان پرسه میزند.. برای همین است که بوی بهشت میدهد .. ^_^
عشق واقعیهم به همین زیبایی و شفافی ـست و باید مواظب دانه هایش باشی که زیر هیچ پایی له نشوند وگرنه باز صدای مامان می آید که میگوید "الان فرش رنگ میگیره..دیگه هم رنگش نمیره.. "
باید مواظب عشق دلت (احساس پاکت) باشی..تا لکه دار نشود..تا لک ـش نماند روی فرش ِ روحت..
هنوز هم دیر نشده..انارهای دیگری در راهند..
:)
+ هنوز نوای پدربزرگ ِ بچگی ـهـایم در گوشم زنگ میزند :
"یدونه انار دو دونه انار .. سیصد دونه مروارید.. "
چه رازی در این انار بود که صدایت را اینقدر دلنشین کرده بود پدربزرگ؟
دخـــت ــجــوزا - 21/08/92 نوشته شده در یکی از شب های ابان ماه، داخل سر رسید قهوه ای رنگ ــم ..
* گرفته شده توسطمن، در صبح یکی از روزهای ابان ۹۲ - دانشگاه.
× این همانراهمتصل کننده ی دانشکده ی ما به بقیه ی جاهای دانشگاه است..